طراوت تک درخت

خدا خیلی زود جواب خواسته هامون رو میده فقط ما حواسمون نیست. چند وقت پیش یک لباس توی اینستا دیدم که خوشم اومد و ازش اسکرین شات گرفتم وقتی رفتیم نمایشگاه کتاب یک لباس دیدیم و خوشمون اومد و خریدیم ولی اصلا یادم نبود که من اینو دیدم از قبل وقتی داشتم عکسای تو گوشیم رو نگاه میکردم و به اون تصویر رسیدم ذوق کردم. توقع ما گاهی از خودمون و حتی خدای خودمون پایینه میگیم حالا بذار خدا این خواسته کوچیک منو بده من راضی ام اگر خواسته بزرگم رو نداد. ولی خب چرا باید راضی باشی؟ اتفقا هیچ رقمه راضی نشو کمتر از اونی که خواستی بگیری بلکه منتظر باش بیشتر از اون رو بگیری...

دوباره کتاب های علی صفایی حائری رو شروع کردم یادمه یک دوست بسیار بزرگوار من رو اولین بار به کافه کتاب خیابان پور سینا دعوت کرد با جسارت و ادب خاصی ازم خواستگاری کرد و افکارش اون زمان بسیار بسیار به من نزدیک بود خاطرم هست که اون زمان آدرس اینجا روهم در اوج ناباوری من داشتن! و بعد از جواب منفی من تنها خبری که ازش داشتم این بود که در حوزه علمیه مشغول به تحصیله. هنوز هم ایشون برام بسیار قابل احترم هستند و قدردان دید جدیدی که ایشون به من داد هستم. ما را ز دعا کاش فراموش نسازند رندان سحرخیز که صاحب نفسانند...

من عاشق کارم هستم و با عشق متبرکش میکنم و در عین حال ایمان دارم که خدا بهترین راهی رو که میتونم از علم و مدرک تحصیلی این 7سال استفاده کنم رو سرراه زندگیم قرار میده که امکان پیشرفت مالی و روحی رو بهتر برام فراهم میکنه.(در حال حاضرمدیر بخش بازرگانی و تحقیق و توسعه یک شرکت خصوصی هستم و امکان توسعه این بخش در زمینه دامپزشکی فراهمه اگر پیشنهادی دارید استقبال میکنم).

کتاب "استاد عشق" و "QBQسوال پشت سوال- ایجاد مسئولیت پذیری در فرزندان" رو تو تعطیلات خوندم باید اعتراف کنم که با خوندن داستان زندگی دکتر حسابی واقعا از خودم شرمنده شدم که چرا تو این سن اونقدر که باید مفید نبودم. ایشون 90 سال زندگی کردن و با کلی سختی و مبارزه تو دنیا به جایی رسیدن که از مفاخر ایران و جهان شدن...ما باید به کجا بریم و راه ما کجاست ؟چطور باید جاودان بمونیم؟ چکار کنیم که وقتی مقابل خالق همه چیز می ایستیم سرافکنده نباشیم؟ ما کجاییم؟.... خدایا! در این ماه و روزهای بینظیر راهی که به خاطر اون ما را خلق کردی به ما بنمایان..آمین!

امسال یوگارو مثل پارسال پیگیرانه دنبال میکنم باید تا پایان امسال زبان و سنتور روهم به جای قابل قبولی برسونم با همت بلند و عنایت الله.

سحرهای این ماه رو از دست ندید خیلی بینظیره...وقتی از سخر تا طلوع بیدار باشی حال خوشی داری که با هیچ چیز قابل مقایسه نیست...حتی اگر هیچ کاری نکنی...( به شخصه ترجیح میدم کمی عبادت و مطالعه و نقاشی رو چاشنی این لحظاتم کنم).

بودن خوانندگان این صفحه منو دلگرم میکنه بنویسم، مینویسم تا وقتی که منو از احوال خود با خبرکنید و باشید...

نوشته شده در ۱۳٩٦/۳/۱٦ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ توسط ثنا فرد نظرات () |

ابن سینای عزیز و بزرگوارم

خاطرم هست که نخستین بار در 9سالگی عاشقت شدم. همان زمان که در کلاس سوم ابتدایی با عضوی به نام قلب آشنا شدم و دقیقا در همان بحبوحه که مادر هراز چندگاهی قلبش تیر میکشید. من در آن زمان پزشکی جز تو نمیشناختم و بت تمام خوبیها ی دنیی بودی. به دبیرستان که آمدم رشته تجربی را برگزیدم و استادی پزشک و همنام تو در زندگی ام ظهور یافت و شوق دانشگاه تهران و پزشکی چند برابر در وجودم قوت گرفت. شب و روز درس میخواندم و در ذهن تو را مجسم میکردم و به امید اینکه جای پای تو قدم بگذارم.

دیروز داستان زندگی ات را تمام کردم آخر داستان غم انگیرترین حال را داشتم انگار عزیزی را از دست داده باشم. میدانی اینکه تو فقط پزشک بدن نبودی دل ها را درمان میکردی ستودنیست و قریحه و استعدادی که خدا در تونهاد مثال زدنیست. پنجاه و چند سال خیلی کم بود برای تویی که هرلحظه زندگی ات درس بود و درست زندگی بود برای همگان...و عاقبت بیماری نبود که جان تو را ستاند...عشق بود سینای من عشق...

شاعرو فیلسوف و اهل علم لغت و استاد و عابد و زاهد و پزشک بودنت از هیچ کس پوشیده نیست و قبول ندارم آنکه میگویم از مکتب سینا به انحراف کشیده شده است آنها درایت و فهم تو را ندارند و کج فهمیشان موجب انحطاط میشود. همانگونه که تو در باره ارسطو گفتی من برای خودت نقل میکنم: "هیچ‌ کس‌ نتوانسته‌ است‌ از عهده آنچه‌ از او به‌ میراث برده‌ است‌، برآید، بلکه‌ عمرش‌ در راه‌ فهمیدن‌ آنچه‌ وی‌ به‌ درستی‌ گفته‌ است‌، یا در تعصّب‌ ورزی‌ به‌ برخی‌ از خطاها یا کمبودهای‌ وی‌، سپری‌ شده‌ است‌ و نیز در همه عمر خود به‌ آنچه‌ پیشینیان‌ گفته‌اند، سرگرم‌ شده‌ و مهلت‌ آن‌ را نداشته‌ است‌ که‌ به‌ عقل‌ خود رجوع‌ کند، یا اگر هم‌ فرصتی‌ یافته‌ است‌، به‌ خود روا نمی‌داشته‌ است‌ که‌ به‌ سخنان‌ پیشینیان‌ چنان‌ بنگرد که‌ می‌توان‌ بر آن‌ها افزود یا آن‌ها را اصلاح‌ کرد با در آن‌ها بازنگری‌ کرد."

با لغات هرگز نمیتوانم ارادت خود را به تو بیان کنم و نیز نمیتوانم چون تو باشم اما همیشه ستایشت میکنم تا ابد...

پ.ن: کتاب مدیریت بحران را بعد مدتها دوباره به دست گرفتم و واقعا سپاس بابت پیشنهاد آن دوست عزیز. کتاب دیگری که در دست هست "پروژه شادی"است میتونم بگم خیلی شبیه "بهترین سال زندگی" است ولی با این حال ایده خوبیه.و در آخر کتاب QBQ بسیار جالب و مفاهیمش جدیده تکنیکی که به آدمی می آموزد در مواجهه با دنیا از سوالاتی که با "چرا" "چه کسی" و "چه وقت" شروع می شوند به خودتون ضربه نزنید بلکه با سوال "من چطور...." خودتونو آروم کنید و راه حل منظقی پیداکنید. این کتابی بود که از جلسه دکتر فرهنگ به پیشنهاد ایشون خریداری کردم.ماه رمضان بهترین ماه برای مطالعه است چون تا پیش از افطار کاری نیست و بهترین کار خواندن و بیشتر خواندن و بیشتر تفکر کردن است.

پیشنهاد: سخنرانیهای استاد پناهیان رو در این ماه مبارک حتما دنبال کنیدو با خدا و این ماه حسابی عشق بازی کنید...گوارای وجودتان باد.

وقتی اینجا نمینویسم دلم تنگ می شود...برای اینجا و آدمهای که آن را میخوانند...البته اگر همچنان بخوانند...

نوشته شده در ۱۳٩٦/۳/٩ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ توسط ثنا فرد نظرات () |

امسال خیلی قشنگ شروع شد...با زیارت نور هشتم...البته زیارت که نه...متاسفانه هنوز آنقدر روحم جلا ندارد و چشمانم بصیرت نیافته که مولارا زیارت کنم...فقط به ضریح آهنی زل میزنم و حرف میزنم و نا خودآگاه صورتم با اشک شسته میشود گاهی نماز میخوانم و باز خیره میشوم...مناجات خمسه عشره رو اینبار عمیقتر لمسشان کردم گوشه دنجی کنار دیوار در صحن بعثت پیداکردم که هیچ کس نمیتوانست من را ببیند مناجات هارا خواندم و حالم قشنگ شد...شاید این بهترین زیارتی بود که این مدت داشتم...

البته هیجان موج های خروشان و لذت دهکده شاندیز هم نباید نادیده گرفت...

امسال پر از عروسی است انشاالله...امیدوارم بازم به آمارش اضافه بشه...و همه خوشبخت تر بشن...

این تعطیلات یک جلد از کتاب ادب الهی حاج آقا مجتبی تهرانی/ شفای زندگی لوییز هی / بهترین سال زندگی و 4اثر از فلورانس اسکاولشین رو خوندم و واقعا لذت برم...

هر مشکلی که داریم ناشی از تفکر ماست و اعتقاداتی که از حرفهایی که درکودکی به ما گفته اند شکل گرفته وقت آن است که خانه تکانی ذهنی کنیم قبل از آنکه اشتباهات خود را به نسل بعد انتقال دهیم...

امسال سال خیلی مهمی در زندگی منه و مطمعنا یکی از بهترین سالهای عمرم خواهد بود...انشاالله!

پ.ن: کتاب امکان علی سخاوتی هم خیلی جالب بود.یکی از 30 کاری که بجای دانشگاه رفتن پیشنهاد میدهد وبلاگ نویسی است و از طرفی میل به خوانده شدن و نظرات کسانی که همفکر من هستند من رو مجاب میکنه که طراوت تک درخت رو حفظ کنم.

نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/۱٦ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ توسط ثنا فرد نظرات () |

گاهی آدم های بدی هستند که تو را از انجام کار خیر باز میدارند یا تو رو ناامید میکنن...خیلی اذیت شدم خیلی بی مهری دیدم اولش داشتم وسوسه میشدم تلافی کنم یا حداقل جواب حرفهای زشت و نامربوطشون رو بدم اما نه...اونا با روش شیطان پیش میرن منو نمیتونن به راه کج ببرن...من سکوت کردم چون برای خدا اینکارو کرده بودم از خودش هم توقع دارم نه از بنده هاش و دیگه این آدم های کوچیک منو ناراحت نکردن چون پیروزی بر آدم های کوچیک هیچ امتیازی نداره.(اگر هرکاری رو برای خود خود خدا انجام بدین اینقدر سبک و راحت میشید که نگو)

این مدت کتابهای خوبی در حوزه مدیریت خوندم(مدیریت خویشتن و مدیریت منابع انسانی و صد البته وقت و انرژی) چون تجربه تلخی از یک کارمند داشتم و این باعث شد بیشتر تلاش کنم برای بهتر شدن وقتی پدر و مادر رئیس باشند و تو هم حکم کارمند بودنت رو حس نکنی نمیتونه این کار برات مفید باشه و باعث رشدت بشه و من نمیدونم چه وقت ولی یقینا روزی مدیریت این مجموعه رو باید هدایت کنم پس باید آماده بشم.

باید زودتر خلاصه حال نو سال نو دکتر فرهنگ رو میذاشتم خصوصا برای کسایی که دلشون لک زده برای یک تحول جانانه

عوامل عدم تحول:

۱.انباشتگی اطلاعات(لازم نیست همه کتاب ها  همه سی دی هارو دنبال کرده باشید)

۲.فیلترهای منفی ذهنی(نسبت به توانایی خود. مطالب و گوینده آنها)

۳. تشنه واقعی تحول نیستیم

۴.لجاجت غرور و تعصب(بلدم...بلدم...)

۵.ترس(که با یک کاتالیزور-یعنی کسی که شرایط مشابه رو پشت سر گذاشته حل میشه البته فقط باید هلتون بده ته توصیه و نه دخالت...دقیقا مثل کاتالیزور در یک واکنش طبیعی.همیشه کائنات بهترین معلم ماست.)

۶.پاداش های کاذب که به روش های غلط ما

کارهایی که باید بکنیم:(کاتالیزور تحول):

۱.پرهیز از وعده دادن(از فردا...) مگه چقدر وقت داریم؟

۲. انجام تغییرات کوچک زمینه ساز تغییرات بزرگ

۳.پرهیز از سعی و تلاش(وقتی میگیم سعی میکنم یک توجیهه برای انجام ندادن و در رفتن پس سعی نکنید عمل کنید)

۴.شرطی شدن

- اول صبح با خودتان قرار بگذارید فقط امروز...(ذهن بلند مدت را نمیپذیرد)

- مراقبه در طول روز (اگر هم اشتباهی رخ داد لازم نیست اگر زمین خوردید تمام مسیر را سینه خیز برید بلند بشید و ادامه مسیر را با دقت بیشتر پیش ببرید)

- محاسبه آخر روز( به خودتان نمره بدهید اگر بد شد خودتان را شماتت کنید وگرنه مغرور نشوید)

گوارای وجودتون...

امیدوارم سال خوبی پیش رو داشته باشید...

پ.ن:دیدن سایت http://www.1tajrobe.com  و گیس گلابتون رو به همه پیشنهاد میکنم...به زندگیم جهت دادن...ازشون ممنونم...

پیشنهاد میکنم کلاس های یوگا رو دنبال کنید حالتون رو خیلی خوبتر میکنه...

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٢/٢٠ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ توسط ثنا فرد نظرات () |

بالاخره بعد از مدتها سرور و مولایمان امام علی علیه السلام من و همسری رو طلبیدن...خدامیدونه که دارم تو آسمون ها سیر میکنم تا توی ایوان نجف بشینم تا بین الحرمین رو ببینم...

اگر کسی حقی برگردنم داره امیدوارم حلالم کنه ...

میرم شاید دایی محمدم رو پیدا کنم شاید این حکمت خداست که بعد از ۱۲سال تو بهمن ماه برم اونجا...خدا معجزه هارو خوب بلده...

میرم تا حاجت همه رو به گوش مولایمان برسونم...

میرم تا توبه کنم از هر نادارستی دروجودم تا شاید بستری فراهم شود برای اینکه موجود پاکی رو به دنیا هدیه کنم...

التماس دعا

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱۱/٩ساعت ٤:٤٠ ‎ق.ظ توسط ثنا فرد نظرات () |

خیلی چیزها باید اولین بارش خاص باشه

و این اولین ها باید با یک آدم خاص باشه...

چون اولین بارها همیشه موندگارن...تا ابد حتی اگر بخوای به زور هم پاکش کنی پاک شدنی نیست...پس باید در خلقشون خیلی دقت کرد

اولین باری که پدرو مادرم رو دیدم(که 100البته اولین های کودکی ام را به یاد ندارم)

مثل اولین باری که رفتم کافی شاپ...با خاله عزیزم

مثل اولین باری که خونه خدا رو دیدم...با خانواده ام

اولین باری که حقوق گرفتم...از دبیرستانم

اولین باری که حس کردم شریک زندگیم رو پیدا کردم...توی کافی شاپ میلاد نور و نگاه با نفوذش...

اولین غذایی که درست کردم توی خونه خودم

اولین باری که حس واقعی عشق رو فهمیدم(چیزایی که عشق بهش میگن و الکیه ،خیالیه)

اولین باری که سرکارم حس کردم واقعا نقش کلیدی دارم

اولین باری که تئاتر رو قراره با همسری برم ببینم...(الا کلی توی ذوقم) جای که همیشه دوست داشتم برم ولی نشد علی رغم اینکه خودش اصلا تئاتر دوست نداره ولی به خاطر من داره میاد....این یعنی عالیه....

تئاتر شب از چیستا یثربی عزیز...شاید 3-4 روز است که میشناسمش و 2تا کتاب ازش خوندم و حالا دوست دارم تثاترش رو هم ببینم به حدی این کتاب ها جذابن که من تا بحال به اندازه انگشتان دست این مدل مجذوب شدم..."پستچی" و "شیدا و صوفی" یکجوری آدم رو با خودش میکشونه و بهت امان نمیده که تا تمومشنکردم نتونستم بخوابم..."ملت عشق" و "دختری باگوشواره های مروارید" هم همینطور بودن...

اپلیکیشن طاقچه کار جالبی کرده به نام مطالعه در وقت اضافه یکسری داستان کوتاه که وقتی نمیگیرن اما حال آدم رو خوب میکنه پیشنهاد میکنم از دستش ندید...

امسال با "بهترین سال زندگی" از دبی فورد دارم سعی میکنم برای سال آینده زندگیم درست قدم بردارم...سال دیگه سال مهمی توی زندگی منه سالی پر از تصمیمات بزرگ و کلی تحول انشاالله...

 

اولین هاتون شاد و زیبا....

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٠/٢٧ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ توسط ثنا فرد نظرات () |

میدونی این خیلی جالبه که با آدم های صحبت کنی که 99% رو تا بحال ندیدی...با دنیایی که شاید با دنیای تو خیلی فرق کنه ارتباط برقرا کنی...ایمیل هایی که چند هزار کیلومتر جابجا میشن...

این خیلی خوبه که همسرت همیشه مطمعن باشه بهترین ها رخ میده...وقتی نا امید میشی یا نگران حیالتو راحت میکنه

این خیلی بینظیره که به آینده امیدوار باشی...براش تلاش کنی و خدارو تو لحظه هات حس کنی

این عالیه که خانوادت کنارت باشن هرلحظه ببینیشون و حظات خوش باهم داشته باشین

اما یکجورایی عذاب میکشم وقتی کسی مشکلی داره و نمیتونم کمکش کن

وقتی دوست دارم بهش بگم خدا هست ولی اون با خدا قهر کرده...

وقتی داغونه و جز دعا کردن کاری ازم بر نمیاد

وقتی نیاز داره فقط یکی کنارش باشه و بهش آرامش بده ولی من نیستم کنارش و اگر من باشم موقتیه و اون کسی رو میخواد که ابدی پیشش باشه...

وقتی کسی داره اشتباه میکنه و هرچی بهش میگم انگار نمیشنوه

خدایا میشه حواست بیشتر بهشون باشه...تنها شدن...تنهاشون نذار...

(البته در تکمیل تیتر بگم که همش دست خودمونه با پیش فرض اعتقاداتمون و ذهنیات ماست که خدا تقدیر رو مینویسه...وگرنه جبری درکار نیست....ابدا نیست)

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٠/۸ساعت ٦:٠٩ ‎ق.ظ توسط ثنا فرد نظرات () |

وقتی کتاب میخوانم حس زندگی در شریان هایم شعله ور می شود جان تازه میگیرم و قدم بلند می شود...لذتی مضاعف است وقتی که خلاصه کتاب هایمان را با همسری به اشتراک میگذاریم...

کتابهایی که در دست دارم :

باشگاه مغز

دنیای سوفی

راز ذهن میلیونرها

پدر پولدار پدر بی پول

فلسفه ای برای زندگی

حکایت دولت فرزانگی

تامل و تعمق در سفر زندگی

تک تکشان به نیمه رسیده اند....

. البته چندتایی راهم هنوز شروع نکردم :

زنده باد خودم

عشق

تربیت فرزند

به تازگی تفریح جدیدی با همسری پیدا کردیم...دیدن انیمیشن...عصر یخبندان، آلیس در آینه، سیندریلا، گردوشکن و...

پازلی که از سن پترزبورگ گرفتم رو هنوز باز نکردم ولی دیدن پازل های قبلی روی دیوار وسوسه ام میکند زودتر شروعش کنیم.

3ماه است میخواهم کلاس سنتورم را دوباره شروع کنم اما برای خودم شرطی گذاشتم که هنوز میسر نشده متاسفانه(همت بلند دار که مردان روزگار از همت بلند به جایی رسیده اند)

چند شرکت خوب پیشنهاد کار داده اند اما هرچه بررسی میکنم همین جا( شرکت خانوادگی خودمان) بهترین و امن ترین است و البته این روزها به قدری سرم شلوغ شده که هر روز انگیزه ام بیشتر و بیشتر می شود. خدایا خیلی خیلی ممنونم....بابت همه چیزهایی که الان دارم و تمام چیزهای خوبی که برایم تدارک دیده ای...سپاس سپاس سپاس...

 

نوشته شده در ۱۳٩٥/٩/٢٢ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ توسط ثنا فرد نظرات () |

وقتی صفحه ای باز میکنی برای نوشتن یک متن ایده ال که بتونی تو وبلاگت بذاری از طرف تمام اتفاق ها ایده ها و پیام ها بمباران فکری میشی...

از تهران بگم که بعد از 25سال تازه دارم میشناسمش...هفته ای یکبار جایی بکر پیدا میکنیم و چند ساعتی رو به گذر از میان تاریخ سپری میکنم...

یا سربازی که وقتی با پیک برامون نمونه میاره براش کلی دعای خیر میکنم و برای همه سربازهای این مرزوبوم...و خداروشکر میکنم که همسری قبلا سربازی رفته...

پروژه های تفریحی که انجام میدم اعم از پازل های 2000تکه و نگارگری و سنتور نوازی هایم...

یا از ذهنی بگویم که گاه افکار مسموم آزارش میدهد( البته مدیریت میشود و به حالت اول برمیگردم)

از کنفرانس های آزمندیان که پدر میگیرد وهمگی باهم گوش میدهیم

یا محل کار که روز به روز بیشتر عاشقش میشوم و صبح با انگیزه با بالشت دلبندم وداع میکنم.

گشتی در فیس بوک پس از مدتها و فهمیدن حضور یک دوست در یک شرکت مرغداری معتبرکه قد میکشم از خوشحالی

برادری که شدیدا نگرانش هستم و برایش دعا میکنم

حال خوب خاله کوچکم که دعا میکنم تا ابد پایدار بماند

همسری که فکر های ترقی هر روز از مغزش سرریز میکندو دورخیزی دارد برای یک پرش بلند انشاالله

قبولی نیلوفر نازنینم در دانشگاه مشهد که خیلی خوشحالم کرد...

این بود تیتر آرامش این روزهای خوب من...

پ.ن: به زودی از آزمندیان مینویسم...

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٥/۸/٢٦ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط ثنا فرد نظرات () |

زندگی یعنی صبح یک دلیلی برای از خواب بیدار شدن داشته باشی...برای بدرقه همسر

زندگی یعنی داشتن آرامش

زندگی یعنی با علاقه آشپزی کنی که ازش تعریف کنن

زندگی یعنی وقتی خوابی همه چیزو آروم نگه داره تا تو استراحت کنی

زندگی یعنی وقتی خوابه یکاری کنی که بیدارشد حسابی شارژ بشه

زندگی یعنی بودن در کنار کسایی که دوسشون داری

زندگی یعنی دوستی که صبح باهاش بری پیاده روی

زندگی یعنی دنبال یک متن قشنگ گشتن برای پیام های سرکارش

زندگی یعنی شوق دیدنش بعد از کار

زندگی یعنی دعای صبح پشت سرش

زندگی یعنی اتاق خوابی که بوی اون رو میده

زندگی یعنی بشینه رو صندلی راک و برات کتاب بخونه

زندگی یعنی قدم زدن و گپ زدن های صمیمی

زندگی یعنی وقتی ورزش میکنی و رژیم میگیری تشویقت کنن

زندگی یعنی به علایقت احترام بذارن

زندگی یعنی وقتی با عشق نقاشی میکنی فرصت بیشتری برات ایجاد کنن که زودتر تمومش کنی

زندگی یعنی وقتی داری از الان برای فرزند آینده ات آموزش میبینی

زندگی یعنی صبح بلندشی ببینی برات صبحانه چیده شده

زندگی یعنی با مهربونی از خواب بیدار بشی

زندگی یعنی موهاتو یکی برات ببافه

زندگی یعنی بوسه های خوشامد گویی

زندگی یعنی رعایت شرایط متقابل و سازگاری

زندگی یعنی عشق به خدا و همه آفریده هاش

زندگی یعنی یک سفر دو نفره بدون دغدغه فقط و فقط تفریح و خوش گذرونی

زندگی یعنی هدیه های یهویی.

زندگی یعنی کادو تولد جایی بری که آرزوی دیدنشو داشتی....سن پترزبورگ!....

زندگی یعنی صحبتهایی پیرامون نقشه هایی برای فردا...

زندگی یعنی نگرانی یک نفر برای سلامتی تو

زندگی یعنی دعاهای شب های قدر

زندگی یعنی دوستی پس از مدتها به وبلاگت سرمیزند و دوباره انگیزه ای می شود برای دوباره نوشتن

زندگی یعنی همین لحظه هایی که من متنی مینویسم برای ثبت شدن در وبلاگ(جایی که کمی متروکه شده....)

 

بعد مدتها یاهو مسنجرم رو باز کردم...یادش بخیر...یاد همه شبهایی که تاصبح گپ میزدیم با دوستان...هیچ کس نبود مثل یک اتاق متروکه....مثل یک دفتر خاک گرفته که از زیر آوار خاطرات بیرون کشیدمش...زود اومدم بیرون...همین!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٥/٤/۱٤ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط ثنا فرد نظرات () |


آخرين مطالب
» خدایی کردن خدا و بندگی ما...
» شیخ الرئیس...
» سال نو مبارک....خروس خوان بهترین ها باشید...
» سال نو حال نو....
» هرکه دارد هوس کرب و بلا بسم الله...
» اولین ها...
» یک روز شادی یک روز غم یکروز زیاد و یک روز کم کار اوستاکریمه....
» من و کتاب هایم
» تیتر روزگار من....
» زندگی یعنی ...

Design By : TopBloger.com