طراوت تک درخت

 

گذاشتن و گذشتن...سخت است و انگار هیچ کس فکر نمیکند سختی آن هم برای مهمان است و هم میزبان...خطهای موازی هم گاه به هم میرسند...اگر و تنها اگر کمی بار عشق را به دوش بکشند و خم شوند...بارسنگین است و مرد میطلبد...

نمیدانم تقدیر چه خواهد بود اما به قول آقای حائری باید بیاموزیم با هرشرایط چگونه باید برخورد کرد، تا غافلگیر نشویم پس باید واقعا شناختی کامل از شرایط داشت.

کافه نادری

در لحظاتش روح کسانیکه سالهای دور در آن مکان رفت و آمدی داشتند را حس میکردم گویا برای چند دقیقه به طهران قدیم برگشته باشم و زمان متوقف شده بود...انگار هیچ کس مرا نمیدید به تصاویر خیره میشدم و محو...ممنون نزدیکتر از خواهرم...

ذهن پریشان

به قول استادم معادله هزار مجهولی را نمیتوان حل کرد باید ساده سازی کرد اما مقصر من نیستم ذهنم شدیدا لجباز شده است کودک درونم بهانه میگیرد، دوست دارد روی دیوار نقاشی بکشد اما بعد کاغذی با چسب رویش بچسباند که مثلا کسی نبیند... دلم هوایی شده... هوای تو را کرده....تویی که باز کم آوردمت...آنقدر که گسترده ای.

بیدلی درهمه احوال خدا با او بود ، او نمیدیدش و از دور خدایا میکرد...خداکند که بی دل نشوم.

در دل فضای خالی موجود است

الهی...این فضای خالی را میخواهم چکار؟بزرگ تر از تو که کسی را ندارم...پرش کن! نه اجاره میدهم و نه میفروشم...از اول به نام توبود، من متجاوز به حقت نیستم...

آینده

آنقدر درگیرش شده ام که انگار حال را از دست داده ام.

تبر بر دوش نباش ای مسافر، ضربه تو بر این تک درخت خاطری را شاد نخواهد کرد نقشی بکش، به جان میخرم ...

پ.ن: وقتی پریشانم هیچ چیز به اندازه صدای عبدالرحمن سدیس آرامم نمیکند...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢۳ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط s.r نظرات () |


آخرين مطالب
» خدایی کردن خدا و بندگی ما...
» شیخ الرئیس...
» سال نو مبارک....خروس خوان بهترین ها باشید...
» سال نو حال نو....
» هرکه دارد هوس کرب و بلا بسم الله...
» اولین ها...
» یک روز شادی یک روز غم یکروز زیاد و یک روز کم کار اوستاکریمه....
» من و کتاب هایم
» تیتر روزگار من....
» زندگی یعنی ...

Design By : TopBloger.com