طراوت تک درخت

معراج السعادت را خیلی وقت پیش باید شروع میکردم اما دوست خوب هم نعمت است...حمیده باز به من یادآور شد که خواندنش با حال و هوای این روزهایم سازش عجیبی دارد...و شروع کردم...بسم الله

کمی زندگی ام به روال افتاده...از خودم راضی ام ...کلاس زبانم را دوست دارم و Dr.Gevin Hull هم بسیار استاد خوبیست از کلاسش لذت میبرم. درسهای این ترم را...سعی میکنم دوست بدارم و با "عشق" بخوانم...

به قول مولانا...

هیچ چیزی ثابت و بر جای نیست/ جمله در تغییر و سیر سرمدی است

ذره ها پیوسته شد با ذره ها/ تا پدید اید همه ارض و سماء.

تا که ما آن جمله را بشناختیم/ بهر هر یک اسم و معنی ساختیم

ذره ها از یکدیگر بگسسته شد/ باز با شکل دگر پیوسته شد

 

و این نوا باز مدام با صدای حسام الدین سراج در گوشم میپیچد و قلب را به لرزه می افکند و پهنه صورتم را خیس...

این کیست این...این کیست این...

این این یوسف ثانیست این خضر است و الیاس این مگر، یا آب حیوانیست این این باغ روحانیست این، یا بزم یزدانیست این سرمه سپاهانیست این، یا نور سبحانیست این این جان جان افزاست این، یا جنت الماواست این ساقی خوب ماست این، یا باده جانیست این تنگ شکر را ماند این، سودای سر را ماند این این سیم و زر را ماند این، شادی و آسانیست این رَستم من از خوف و رجاء، عشق از کجا خوف از کجا ای خاک بر شرم و حیا، هنگام پیشانیست این ای مطرب داوود دم، آتش بزن در رخت غم بردار بانگ زیر و بم، هنگام سرخوانیست این ....

مست و پریشان توام، موقوف فرمان توام اسحاق و قربان توام، کین عید قربانیست این گل های سرخ و زرد بین، آشوب بردابرد بین در قعر دریا گرد بین، موسی عمرانیست این هر جسم را جان می کند، جان را خدادان می کند داد سلیمان می کند یا حکم دیوانیست این گویی شوی بی دست و پا، چوگان او پایت شود در پیش سلطان می دوی، کین سیر ربانیست این خورشید رخشان می رسد، مست و پریشان می رسد با گوی و چوگان می رسد، سلطان میدانیست این آن آب باز آمد به جو، بر سنگ زن اکنون سبو سجده کن و چیزی مگو، کین سر ربانیست این ای مطرب داوود دم، آتش بزن در رخت غم بردار بانگ زیر و بم، هنگام سرخوانیست این بسم الله ای روح البقا، بسم الله ای شیرین لقا بسم الله ای شمس الضحی، بسم الله ای عین الیقین....(این قسمت را فریاد میکشد تمام وجودم...)

یک فرصت خوب در زمینه کاریم داره ایجاد میشه که مدتی بود منتظرش بودم....امدوارم بتوانم به درستی از آن استفده کنم.:)

اتوبوس نوشت: بعضی مواقع از دست وجدان حرص میخورم...نمیذاره وقتی خانم مسنی وارد اتوبوس میشه رو صندلیم بشینم وهر بار میگم" just for U…God!"هر چند دعاهای قشنگی که بعدش میشنوم می ارزه به سرپا ایستادنش...:D

مدتی بود که دلگرم به کسی شده بودم...و چه خوب شد که با گفتن حقیقتی باعث شدم دیگر نباشد...هرچند به او عادت کرده بودم. "او" به من یاد میدهد که عادتم او باشد...که نه....مشتاق او باشم...وجودم سرشار از او باشد...دیگر توان با دندان نگهداشتن اندک روابط دوستی را ندارم!

خدایا....مرسی بابت تمام اتفاقات خیلی خوبی که در حال رخ دادنه...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۸ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ توسط s.r نظرات () |


آخرين مطالب
» خدایی کردن خدا و بندگی ما...
» شیخ الرئیس...
» سال نو مبارک....خروس خوان بهترین ها باشید...
» سال نو حال نو....
» هرکه دارد هوس کرب و بلا بسم الله...
» اولین ها...
» یک روز شادی یک روز غم یکروز زیاد و یک روز کم کار اوستاکریمه....
» من و کتاب هایم
» تیتر روزگار من....
» زندگی یعنی ...

Design By : TopBloger.com