طراوت تک درخت

وقتی به هر دلیل از یک دوست جدا میشوم تا مدتها فکرش هنوز بامن هست...خیلی زود با دوستانی که ارتباط حقیقی داشته باشم(یعنی مجازی نباشه و ببینمشون) ارتباط تلپاتی برقرار میکنم....دقیقا زمانی که بیادم هستند رو حس می کنم و با آنها تماس میگیرم یا به دیدارشان میرم یا هربار نزدیک باشند احساسشان میکنم...با یک دوست به هزار و یک دلیل که برای خود داشتم دوستی رو بسیار محدودکردم...وقتی پریشب برای من التماس دعا زده بود تمام خاطرات خوبی که داشتیم تداعی شد...ولی میدانم به خاطر خودم و خودش باید این دوستی همینقدر محدود بماند وبا این که حس تلپاتی ذره ای کمرنگ نشده...دوست دارم کسی به او بگوید"باورنکن تنهاییت را"

"باور نکن تنهاییت را"خیلی خیلی این آهنگ محمد اصفهانی رو دوست داشتم والان که متوجه شدم شاعرش حضرت مولاناست بیشتردوستش را دارم و هرروز چندین بار باجان گوش میدهم...امسال عید اگر لیاقت دوباره کعبه را نفسکشیدن راپیدانکنم دوست دارم قونیه بروم... مولانا برای من استوره است...عاشق عشق و
عرفانش هستم...به معنی واقعی...در بدترین حال ممکن با خواندن اشعارش آرامشی وجودم راپر میکند...(دیوان شمس را باز کردم و چنین آمد...

ای جان تو جانم را از خویش خبرکرده          اندیشه تو هردم در بنده اثر کرده

ای  هرچه بیاندیشی درخاطر تو آید         بربنده همان لحظه آن چیز کذر کرده

از شیوه و ناز تو مشغول شده جانم           مکر تو به پنهانی خودکار دگر کرده

بریاد لب تو نی هر صبح بنالیده           عشقت دهن نی را پر قند و شکر کرده

آن چهره چون ماهت وزقد وکمرگاهت    چون ماه نو این جانم خودرا چوقمرکرده

خودرا چوقمر کردم باشدبه میان آیی   ای چشم تو سوی من ازخشم نظر کرده

ازخشم نظر کردی دل زیر و زبر کردی         تا این  دل آواره از خویش سفر  کرده)

 

 

پ.ن1:بعد از افطار و پیاده روی پدراجازه دادند یک
مقدار با ماشین تمرین کنم...هرچند یکم حرص خوردن خجالتو مرا حرص دادند ولی سپاسگزارم که به بنده اعتمادکردند...یک سری نکته های کاملا مردونه!!!میگفتند مثل ترمز دستی و...برادرم بیشتر استقبال کردند ... در دوربرگردان هم با سرعت دور زدم آنقدر پدر ترسیدند که گفتند چند لحظه پارک کنم تا کمی نفس بکشندابرو...تنها مشکل من اینه که کم گاز حرکت میکنم(همه همین رو میگننیشخند)

پ.ن2:درپایان هم یک داستانک:

دستانش کبود شده بود...به هم میمالید بلکه کمی گرم شود...چند قدم دورتر شد...هنوز نگاهشان به هم گره خورده بود...لبخندش را که دید درد دستانش را از یاد برد....روز بعد سرقرار آمد ولی دیگر لبخندی نبود...او اشک میریخت آفتاب میتابیدو آدم برفی آب میشد...

(زمستان نیست ولی این داستانی زمستانیست...شاید از گرمای تابستان بکاهد...)

مهم اینست که بدانیم....:

هوا هر چند گرم باشد
بهانه ای برای دل سرد شدن یا دل سرد کردن نیست...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱۱ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط s.r نظرات () |


آخرين مطالب
» خدایی کردن خدا و بندگی ما...
» شیخ الرئیس...
» سال نو مبارک....خروس خوان بهترین ها باشید...
» سال نو حال نو....
» هرکه دارد هوس کرب و بلا بسم الله...
» اولین ها...
» یک روز شادی یک روز غم یکروز زیاد و یک روز کم کار اوستاکریمه....
» من و کتاب هایم
» تیتر روزگار من....
» زندگی یعنی ...

Design By : TopBloger.com