طراوت تک درخت

 

نامه ای به فرزندان آینده
میدانید عزیزانم، مدتهاست به یادتان هستم و خواستم با نگاشتن نامه ای روزگاران آتی این گفته را اثبات کنم. شاید به شما و شاید به خودم. امروز هر دوی شما به اندازه من سن دارید در لحظه ی تولد باهم به این دنیا پای نهادیم اما شما هنوز تبلوری در کالبد انسانیت نیافته اید. نیمه ای که بر عهده من است تا به امروز پرورش یافته است. دوست داشتم باهم خلوت کنیم و سخن بگوییم پیش از آن که از چند سلولی بودنتان در بیایید و چشمی برای دیدن و یا لبی برای سخن رانی بیابید....خواستم بدانید چقدر دوستتان دارم و از حضورتان در وجودم مفتخرم...خواستم بدانید امروز که حس میکنم تنها هستم می پرورانمتان، در رویاهایم تصورتان میکنم و با شما زندگی میکنم.....خوبان من هنوز نیمه ی دیگرتان را نیافته ام...شاید در همین لحظه اونیز در یاد من باشد اما هنوز دلم با دل کسی یکی نشده است...برایم مهم است که دو نیمه ی خوب را به ارث ببرید و کمالی یابید برای تا به خورشید رسیدن و تابیدن..به تازگی فهمیده ام که پیش از به دنیا آمدن هم انتخاب کردیم و انتخاب شدیم...مهم است که یاد بگیرید درست انتخاب کنید... برایتان فکرهای دور و درازی در سر دارم که هزاران بار بهتر از من باشید ... اما اول انسانیت را به شما خواهم آموخت و خدارا که با سرانگشتانتان لمسش کنید...همانگونه که مرا در شکم لمس خواهید کرد...تصور وجود در وجود هیجان انگیز است... شاید به اندازه ی عبادت...که راهی را برای انسانیت باز کنیم...قول بدهید که موقه رفتن کوله بارتان پر باشد...از خدا و مهر...همین این دنیا و آن دنیاییتان را کفایت میکند... هدفتان را دنبال کنید اما نه آنگونه که شما را از ادامه باز دارد بلکه کاتالیزور انفجار وحودیتان شود همین و بس...سعی کنید به آنتروپی خوبی برسید...سعی کنید لبخند بزنید گاه بی دلیل...اگر غمگین بودید اما تنها یک نفر پناه است...و آن خداست...میدانم که شرایطس رخ خواه داد که ختی دوست ندارید من بدانم محرم خوبیست برای دلتان...راستی من را مادر ندانید...بگذارید با وجود همین اختلاف سنی بازهم رفیق هم باشیم...وای که چقدر دوست داشتم در آغوشتان بگیرم...صبر میکنم و بابت داشتنتان پیشاپیش سپاسگزار پروردگارم هستم...
دوستدار شما
مادر آینده.

متنی که خواندید اثری بود از Derfive Zerans بیوشیمیستی دوست داشتنی که الگوی من است. شاید کمتر کسی او را بشناسد اما برای من آشناست...آشنایی دیرین. این متن مرا یاد مادرم می اندازد که بی اندازه دوستش دارم...همیشه و همیشه بهترین بوده برام دوست، مشاور، مادر همه چی...دوست دارم مامان مریم.

پ.ن: بیشتر که دقت میکنم مدتیست شبهای جمعه قلم بر دست میگیرم. یاد از گور برگشته افتادم که" نمیرد آنکه دلش زنده به عشق" و چه خرسندم که امروز میدانم پدر مرحله ای به پدر واقعا بهشتی شدن نزدیک شده است. برایتان بهترینها رو آرزو دارم پدر عزیز...

پ.ن:کاش می شد گاهی بزرگ بالای سر نوشت:لطفا کمی صبر کنید داره کلا آپ دیت میشه!!!!

آرامش قبل طوفان...یعنی...

تاریک ترین زمان شب درست قبل از سپیده دم است. 
و من به شما قول می دهم که سپیده دم فراخواهد رسید.

و این می شود که من تا به صبح بیدارم....

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٢٧ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط s.r نظرات () |


آخرين مطالب
» خدایی کردن خدا و بندگی ما...
» شیخ الرئیس...
» سال نو مبارک....خروس خوان بهترین ها باشید...
» سال نو حال نو....
» هرکه دارد هوس کرب و بلا بسم الله...
» اولین ها...
» یک روز شادی یک روز غم یکروز زیاد و یک روز کم کار اوستاکریمه....
» من و کتاب هایم
» تیتر روزگار من....
» زندگی یعنی ...

Design By : TopBloger.com