طراوت تک درخت

روزها را درسایه خود فرو می روم...درخیابان که راه می روم انگار هیچ کس را نمیبینم و هیچ کس مرا نمیبیند... در دنیایی به موازات خودم در حرکتم، در بعدی که انسانهای دیگر در آن بیگانه اند...روزهایم اینگونه می گذرد...سعی میکنم کمتر صحبت کنم و بیشتر دنیای خودم را کشف کنم...کمتر حرکت کنم و بیشتر فکر کنم...انگار از همه چیز دورم و به همه نزدیک!

اما شبها...مدتی است از آن گریزانم...پشت سر خورشید به خواب می روم و تا مطمعن نشوم خورشید بیدار شده است بیدار نمی شوم...حتی اگر شب تا صبح بارها و بارها برخیزم...گاهی فرصتی برای عبادت دست میدهم که شاکر آنم ولی به کل شبهایم را فراموش کرده ام...سکوت و تنهایی را ترجیح می دهم تنها قدم زدن تنها کتاب خواندن تنها سفر کردن...شبهایی که خانه می خوابد بیدار می مانم و شب را جرعه به جرعه سرمیکشم...آنچنان عمقی دارد این شب که تا قیامت هم تمام نمی شود...

خسته شده ام آنقدر به آینده فکر کرده ام...به قول رستاک: من روزها تا ظهر میخوابم من هر شبو تا صبح بیدارم. دنیای ما اندازه هم نیست من خیلی وقته ساکتم سردم وقتیکه میرم تو خودم شاید پاییز سال بعد برگردم، دنیای ما اندازه هم نیست میبوسمت اما نمیمونم تو دایم از آینده می پرسی من حال فردامم نمیدونم"

فصل سرما سپری خواهد شد...

آنقدر برف نباریده است که آب نشود...

بهار در راه است!...

گربه بینوایی رو بعد تصادف سنگینی که داشت از کوچه جمع کردم نتوانستم کنار کوچه رهاش کنم دلم نیامد جون عزیزش را اینگونه از دست بدهد...دقیقا همان روزی که با دوستی در مورد مفید بودن در این دنیا گفتگو کردیم...روزی که برای اهدای اعضای بدنم پس از مرگ اقدام کردم...

میدانم اگرحال بدی دارم از ضعف ایمان خودم است...و این هولناکترین اتفاق ممکن است...خدایا! خودت کمکم کن! روایت است که از سوالات اساسی دنیای بعد این است که عمرت را چطور گذراندی؟ جوانی ات چه شد و به کجا رفت؟...و باید پاسخگو بود...مادر فکر میکنم راه را گم کرده ام...پدر نگران است...نمیدانم در وجودم باز چه تحولی در حال گذر است تنها میدانم که روزی سیگار کشیدن فردی برایم با ترک او یکسان بود و روزگاری دیگر نماز نخواندن این حکم را برایم داشت حال اما فهمیده ام آدمها با همین تفاوت هایشان و در عین حال اهداف یکسانشان میتوانند کنارهم باشند و همدیگر را در تعالی کمک کنند البته به قیمتی نه ارزان، دنیا گران می فروشد خصوصا تجربه را....

گر دیده ی من نبیندت سالی دور / دل بسته ام و نمیروم جایی زور

این مسافران درگذرند، شاه دلم! / این تاج کیانی نشود با کس جور

پ.ن:گاهی برای بدست آوردن باید هزینه کرد،گاهی صبر گاهی سختی، ار ارزشمند است باید سرمایه گذاری کرد تا پشیان نشد عاقبت به دست خواهد آمد...باید بر ترس ها غلبه کرد و آرام سیر را پیمود وگرنه هدف دورتر می شود و توانمان کمتر... I don't wanna live in a world without you!

پ.ن: مهر را هدیه کن...با یک لبخند بایک سپاس با یک نوازش ...ساده تر آنچه بدان می اندیشی سرشارت میکند... :) هوایی رو که داری نفس میکشی دارم راه میرم بغل می کنم تو با من بمون تا ته این سفر من این ماه رو ماه عسل می کنم...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٩ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ توسط s.r نظرات () |


آخرين مطالب
» خدایی کردن خدا و بندگی ما...
» شیخ الرئیس...
» سال نو مبارک....خروس خوان بهترین ها باشید...
» سال نو حال نو....
» هرکه دارد هوس کرب و بلا بسم الله...
» اولین ها...
» یک روز شادی یک روز غم یکروز زیاد و یک روز کم کار اوستاکریمه....
» من و کتاب هایم
» تیتر روزگار من....
» زندگی یعنی ...

Design By : TopBloger.com