طراوت تک درخت

یک ترکیب 3 حرفی از ق-ش-ع؛ عینی که حالت و زشت و دلنچسبی دارد همچون داس بی رحمی که قرار است از ریشه بنیانت را بزند و جز زجر و درد و خون یادآور هیچ چیز نیست از اول دبستان هیح حسی میانمان نبود...شین مثل صورتکی است که زبان درازی میکند، به فریبی که خورده ای به حسی که داوطلبانه ایجادش میکنی، پرورشش می دهی و عاقبت با آن زجر میکشی آنقدر که ناله کردن خسته ات میکند و پا پس میکشی ولیکن دوباره سیکل معیوب را تکرار میکنی...قاف برای من حکم گهواره دارد یا شاید تابوت مثل یک کودک تورا حساس و رقیق میکند اما تا سرحد مرگ تورا پیش میبرد...آری عشق همین است...بیمعنی ترین کلمه دنیا... این روزها عشق واقعی و عاشق واقعی کم است....شاید چون کسی نیامد تا عشق را تعریف کند

هیچ کس نگفت عشق یعنی صبوری بر آنچه کاستی است و گذشت از بدیها وساختن خود و سازش با دیگری...کسی نبود بگوید همینکه عقب صندلی وسط بنشینی و دانه دانه ی مژه ها را از آیینه ی وسط بشماری نیست...گذشتن از خط قرمزهات نیست برای عادت باهم بودن و سختی ترک کردن نیست...دل لرزیدن بی دلیل نیست...وشاید باشد و من نمیدانم....

جایی خوانده بودم که از دوچیزنگذر کسی که تورا دوست دارد و کسی که دوستش داری و من انگار هر دو را انکار میکنم و نه از روی هوس بلکه با منطق!...اما مسخره ترین چیز همین است مثل این است که آب بر آتش بریزی و خاموشش کنی تا دود برخاسته از آن اتبات کند چندی پیش آتشی افروخته شده بود...

دیگر وقتی حواسم به خودم و دنیایم باشد دلم نمی آید چیزی بخورم یا شب را بخوابم...نمیدانم حس عجیب و مبهمی به جریانات زندگی دارم...انگار حسی که کودکی در اولین برخوردش با تصویر آیینه وارش دارد دوست میدارم آنگاه که برگی از نوشته هایم به دستانت می رسد و با چشمانت آن را حلاجی میکنی، در فکرت چیزی تغییر کند یا حداقل دلیلی شود برای باز نویسی ... شاید به همین دلیل که نوشته هایم پخته تر شوند تصمیم گرفته بودم دیگر ننویسم، ولی گوش دادن رادیو روغن هسته انگور و خواندن عشق لرزه ی اریک امانوئل اشمیت و شنیدن یک عاشقنه آرام و آلبوم همایون شجریان آدمی را چنان به شوق می آورد که نمیتواند ننویسد...تا ننویسد آرامشی نمی یابد تا بتواند بخوابد...یا حتی نفس بکشد...

به هرحال متن نخست را پیش از این خواندن و شنیدن ها و متن دوم را پس از آن نگاشتم. تمام!

نوشتن را دوست دارم...شاید روزی... جایی ...کسی ....صبر داشته باش!

عید فرصت خوبی بود برای عمیقتر تفکر کردن...به همه چیز و همه کسبه آنچه گذرانده ام و هرآنچه در پیش دارم...به خودم!

بی مخاطب:

این از من و روی ماهت...

امشب ماه کامل نیست تا دیوانه وار برایش سنتور بنوازم گرچه" عمر دیوانه دیری نپاید..." ولی آنچنان جلال وشکوهی برای خودش یافته که هرگاه تکه ابری بر چهره اش سایه می افکند ضربان قلبم تند می شود....به دل می گویم"خداکنه که بیاید!"..."خدا کند!"

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٢٠ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط s.r نظرات () |


آخرين مطالب
» خدایی کردن خدا و بندگی ما...
» شیخ الرئیس...
» سال نو مبارک....خروس خوان بهترین ها باشید...
» سال نو حال نو....
» هرکه دارد هوس کرب و بلا بسم الله...
» اولین ها...
» یک روز شادی یک روز غم یکروز زیاد و یک روز کم کار اوستاکریمه....
» من و کتاب هایم
» تیتر روزگار من....
» زندگی یعنی ...

Design By : TopBloger.com