طراوت تک درخت

جمعه ی دلگیری بود...

حسرت یک عبادت درست بر دلم ماند... چیزی که غنیمت ندانستمش...تا جمعه دیگر فرصتی دست خواهد داد؟...لیاقت عبادتت را از من گرفتی؟... اینقدر گناهکار شده ام؟

مدام عکس خانه ات رو به روی من...صدای دکلمه های فراغ در گوشم1...نوای "خدایاخدا" روی لبهام و اشک جاری...

چشمهایم را دیگر در بیداری مطلق هم میبندم... پرده خانه ات را که سر برآن گذاشتن انتهای آرامش دنیا بود را تصور میکنم...نفس میکشم و بوی عطری که همتا ندارد ...وجودم را آرام میکند...

آنچه را دور خانه دلم از حضورت نگه داشته بودم سست شده و توکلم انگار کم...

دلم میخواهد مسجدالنبی باشم و خود را به ستون بیاویزم و طلب بخشش کنم...و فریاد بزنم نامت را...

دلم میخواد نامه ای که برایت نوشتم بلند بخوانم تا همه نشنوند...

دلم دیگر هیچ چیز نمیخواهد...جز رضایت تو...جز نگاه تو...جز گرمایی که در سجود پیشگاهت پیشانی ام را می نوازد و دلم را گرم...

دلم میخواهد به آغوشم بگیری و محو شوم از نگاه ناکسان...

دلم میخواهد سقفی از نور خداییت ذهنم را پر کند و قلبم را تسخیر...

دلم میخواهد مرا ببخشی ... بار اولیست بندگی میکنم...هنوز یاد نگرفته ام بنده ی خوبی باشم...مرا ببخش...

چیز زیادی است که بخواهم مرا بطلبی ولی....

بطلب مرا به ساحت مقدست...

1: دکلمه های علی فانی...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٢٦ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ توسط s.r نظرات () |


آخرين مطالب
» خدایی کردن خدا و بندگی ما...
» شیخ الرئیس...
» سال نو مبارک....خروس خوان بهترین ها باشید...
» سال نو حال نو....
» هرکه دارد هوس کرب و بلا بسم الله...
» اولین ها...
» یک روز شادی یک روز غم یکروز زیاد و یک روز کم کار اوستاکریمه....
» من و کتاب هایم
» تیتر روزگار من....
» زندگی یعنی ...

Design By : TopBloger.com