طراوت تک درخت

عشقمان حقیقیست ولی چرا همه چیز انطور که باید نیست...

عشق کافی نیست...

(دیالوگی از یک سریال بود)

میگویند تنها راه سلوک عقل است...اگر کاری میکنی که با دانستن سایرین مجبور به پوزش طلبی هستی ان را انجام نده...این گونه نه تنها گناه نمیکنی بلکه به تدریج با حق یکی میشوی..."انا الحق"مولانا.حلاج و بایزید...چیزی فراتر از عبادات ما ست....فراتر از اسمانهای کوته ذهنی و تخیلات ما...فراتر از اقیانوس قلبشان...مانده ام..."حق"؟!؟!؟!؟!کجا و من کجا...

لذتهای دنیایی چه سود وقتی فانی اند...نمیگویم این دنیا در غم به سر برد ولی برای کسب لذتهایش نباید دست وپا زد...میگویند تمام لذتهای این دنیا به قدر کوچکترین لذت دنیای بالانیست...شاید کسی بگوید کسی که انجا راندیده یا شاید کسی به معاد ایمان نداشته باشد ولی احتمالش را که می دهد!به قول پایولو کوییلو این دنیا تصویری از دنیای بالاست...چون آیینه بازگشت کارهایمان را این دنیا و آن دنیا میبینیم...گاه آنچنان بی خرد که نمیفهمیم چه میشود که جور نمیشود...ما فراموشکاریم ولی خدا نیست...وبه اندازه سر سوزن هم که باشد حسابرسی میشود...نیتهای خالصانه ما هر چند که جامه عمل نپوشند...معبود مهربانی که در سوره احزاب میفرماید...ما وقتی به کسی ثروتی میدهیم میگوید به خاطر دانایی ام به آن رسیده ام ولی آن وسیله ای برای آزمون اوست و کمتر کسی میداند...وچند ایه بعد میفرماید...حتی اگر مشرک باشند به انان ابلاغ کن که بخشیده میشوند اگر توبه کنند...از کودکی مادر میگفتند به هیچ چیز زیاد دل نبند خدا دوست دارد به او دل بدهی و ان را از تو میگیرد...از این جهت همیشه اینگونه نیایشش میکنم"خدایا شکر برای هر انچه دارم و هر آنچه در اینده در اختیارم قرار خواهی داد خدایا هر انچه دارم برایم نگه دار...."

این وبلاگ را ایجاد کردم که اشعارم را بنویسم ولی گویا دلم بیشتر نیاز داشت تا در مورد ایمانش با خود گفتگو کند...برایم جالب بود...هنوز انگونه که باید خودم را نشناخته ام....

نمیدانم چرا مدیریتم دارای ضعف شده است...برای خودم نگرانم...کارها انچنان که باید پیش نمیروند...متاسفانه...

واما شعر...هرگاه بیشتر ذهنم درگیر میشود راحتتر شعر میگویم...شاید بتوان قلقلک ذهنی نامش نهاد....!!!

مینویسم که دگر از آیـــــنـــه خسته شدم

از فلک دل زده و من به تو وابسته شدم

چشم تو آیـــــنـــــــه نور و فلک بود ولی

من بچشمت چو پرنده ای که پربسته شدم

روزگاری به دلـــت جا و مکانــی داشتم

بی تو در عمق سیاهی,گنج در بسته شدم

با تو در موج سکوت ,اوج نفس جایم بود

بی هوایــت من,گلــو,بغـض,شکســته شدم

مکتب عشق تــو آغوش تـــو را مـــیطلبید

بر منی که در حضورت زانو بنشسته شدم

پی نوشت:

درصورتی که نام شاعری ذکر نشود اشعار سروده از (من) می باشد...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٥ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ توسط s.r نظرات () |


آخرين مطالب
» خدایی کردن خدا و بندگی ما...
» شیخ الرئیس...
» سال نو مبارک....خروس خوان بهترین ها باشید...
» سال نو حال نو....
» هرکه دارد هوس کرب و بلا بسم الله...
» اولین ها...
» یک روز شادی یک روز غم یکروز زیاد و یک روز کم کار اوستاکریمه....
» من و کتاب هایم
» تیتر روزگار من....
» زندگی یعنی ...

Design By : TopBloger.com