طراوت تک درخت

شب...یک خیابان...من تنها...یک کتاب خیس از باران دستانم و نور ماه...و خلوتی که محتاجش بودم...

فکر میکنم با خودم حرف می زنم خودم گوش میکنم...

یکی یکی اتفاقات این چند وقت از جلوی چشمانم تیتروار عبور میکنند...

فقط نگاه میکنم

لمس میکنم....حس میکنم...می چشم...

و....

شک میکنم!!!

به اینکه آنقدر روح بزرگی دارم که قادر باشد روح دیگری در این کالبد جای دهد؟

شوخی نیست

آدمی قرار است همه زندگی ات شود...

برایم مبهم است...

شاید در برخی جهات حتی کمی دردناک...

چرا دروغ...میترسم! از اینکه زندگی با سبکی که برایش هیچ وقت تمرین خاصی نداشته سخت باشد...سخت تر از توان من

این یک گفتگوی طولانیست میان من و من

من در تقبال میان بانویی 89 ساله و دختربچه ای 5 ساله

 

دختربچه ای پر شور که دلش میخواهد شکلات بخورد...زیر باران بدود...دوست ندارد دامن بپوشد...دوست ندارم سادگی چهره اش با آرایش عوض شود...دوست دارد با یک دنیا شمع در تاریکی اتاقش نماز بخواند...دوست داردگاهی زیر چادرم خودش را قایم کند و بی دلیل اشک بریزد...دوست داردزندگی اش هیجان داشته باشد...از معروفیت هراس دارد...دوست دارد در بازی باشد...

بانوی میانسالی که دلش آرامش میخواهد....سکون و خلوتی میخواهد در دامان طبیعت...کاری بی دغدغه اما موثر و زود بازده...صبرش زیاد نیست و قدرت ریسک وسیعی ندارد علیرغم اینکه دوست دارد داشته باشد...دلش یک صندلی راک میخواهد و پنچره ای رو به افق و یک فنجان پای یا قهوه در کنار پنیر و خیار فرانسه...بیخیال امراض و شاد در میان خانواده اش با ارزش مثل تمام وسائل عتیقه اش...

اما بانوی کم توان شده با افتخار و رضایت به 89سال سپری شده نگاه میکند...سالهایی که با دخترک سپری شد...از باهم بودنشان لذت بردند...و هیچ وقت هیچ کدامشان محدود نشدند...

گفتم که...

این یک مکالمه 3 نفره است...

پس نخوانش...لطفا!

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٢٢ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط s.r نظرات () |


آخرين مطالب
» خدایی کردن خدا و بندگی ما...
» شیخ الرئیس...
» سال نو مبارک....خروس خوان بهترین ها باشید...
» سال نو حال نو....
» هرکه دارد هوس کرب و بلا بسم الله...
» اولین ها...
» یک روز شادی یک روز غم یکروز زیاد و یک روز کم کار اوستاکریمه....
» من و کتاب هایم
» تیتر روزگار من....
» زندگی یعنی ...

Design By : TopBloger.com