طراوت تک درخت

مدتهاست ساکن ماندم چون....سرعت گرفته است....یا گذر زندگی ام  یا گذران روزگار...

از جایش بلند نشده اما نیم خیز که ایستاده باعث شده جایش کمی سرد شود...اما سنگینی حضورش هنوز هم احساس میشود...سنگینی که دوستش دارم و گاهی زیبا آغوشش میگیرم نه حس مالکیتی دارم و نه هوس...تنها شاید برای گر گرفتن خودم... بخواب....آرام در آغوش رویایی که هیچگاه قصد ندارد رخ بدهد...رویایی که بچگانه شکل گرفت...مصرانه ادامه یافت و ... بی بهانه حضور دارد....

این روزها کم ساکت میشوم...کلماتی را هجی و حلاجی میکنم که برایم شور آفرینند "لبیک...الهم لبیک لبیک لا شریک لک لبیک ان الحمد ونعمت لک ولملک لا شریک لک لبیک"...شور و حال کسی که شب جمعه در سرمای سختی زیر آسمان سیاهش ,چشمان روشنم را گرم کرد و جریان بخشید....لرزیدم ولی نه از سرمای کویری مشهد...که  از حضور او ...از هق هق خودم...در این لحظه ها نمیدانم چه میتوان گفت جز نام بزرگ خودش را...

دوست دارم عصایی به دست بگیرم محتاطانه تر گام بردارم پیش از 40 سالگی...نکند روزی شرمنده کسی شوم که بخشی از DNAو وجودش همراه من هست...عصایی که آب  ببیند هدایتم کند به سو یش...تا سرو رویی بشویم و پاک شوم از آلودگی های دنیای پوچ...خاطرات شهید ابراهیم هادی را که خواندم(سلام برابراهیم) تنها اشک بود که سطر بعدی را مشخص می کرد تا خوانده شود...انسانی بزرگ که به بزرگواریش حسودی کردم...روحش شاد و پرنور...

و اما باران... این شراب آسمانی که تازه اش مست کننده تر است از شراب چندساله... وقتی گونه هایت را نوازش میکند گونه هایی که از سرمای باد به کبودی میزند و اشک گرمش میکند و دست بارانی که سعی دارد فراموش کنی چقدر سرد شده ای...بارانی که دوباره طراوت میبخشد تک درخت وجودم را...

پ.ن تبریک به پزشک خیابان گرد!!!:بسیار خرسندم برای تمام دوستانی که از این پس
با دو سایه خیابان گردی میکنند...

پ.ن:گرمترین مهرمان

 نثار کسانی باد که

در سردترین لحظات ...یادمان میکنند...

شعر نوشت....

سراسر وجودت پر از نور بود

عدم پیش دستات مخمور بود

حضور نگاهت دل خسته را

یکی جام آیینه مسرور بود

 علت نوشت...:

دوست ندارم خیلی راحت هرکس بتواند از زوایای وجودم مطلع باشد...نه اینکه بخواهم پیچیده باشم چون انسان به ذات پیچیده است میگویند احساساتی ام ولی این نکته مثبتیست یقینا.... ولی درمورد احساساتم اصلا انسان انتقاد پذیری نیستم...گاها اگر کسی مستقیم از شعرواره هایم بد بگوید دلگیرمیشوم ودوست ندارم اینجا را کسی به واسطه نامم بیابد وبی نشان برود...دیگر با نام کاملم اینجا نمی نویسم...خودم راباور دارم و دوستانم را...هر آنکس من و وبلاگم را بشناسد که هیچ... و گرنه همین دوستان انگشت شمار مرا بس است...

بعدنوشت:دوست میدارم لحظاتی را که کودک درونم بیدار میشود...متوجه آن میشوم و به او جولان میدهم که به راحتی شیطنت کند...امروز کل مسیر کلاس زبان تا خانه را لی لی آمدم با لبی خندان کسی نبود و تنها چند ماشین گذری...که فکر کردم یقینا من را نمیبینند...:) و با خیال راحت دویدم...کودکانه...!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٠ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط s.r نظرات () |


آخرين مطالب
» خدایی کردن خدا و بندگی ما...
» شیخ الرئیس...
» سال نو مبارک....خروس خوان بهترین ها باشید...
» سال نو حال نو....
» هرکه دارد هوس کرب و بلا بسم الله...
» اولین ها...
» یک روز شادی یک روز غم یکروز زیاد و یک روز کم کار اوستاکریمه....
» من و کتاب هایم
» تیتر روزگار من....
» زندگی یعنی ...

Design By : TopBloger.com