طراوت تک درخت

صبح به زیبایی به رویم لبخند میزند... نمیبینم....

هرلحظه با هر بهانه بامن رودر رو میشود گاه لبخند ساده ای تحویلش میدهم وگاه حتی حضور همیشگی اش را حس نمیکنم...

دستانم سرد میشود از بی وفایی های دنیا دستم را میگیرد ....گرم میشوم...ولی فراموش میکنم چه کسی به موقع دستم را به گرمی فشرد...

بهانه گیر میشوم...با عشق گوشش را به دهانم نزدیک میکند...بگو...میشنوم...

خسته میشوم به آغوشش پناه میبرم...ناسپاسی هایم را به دل نمیگیرد ...باز آغوش میگشاید و سخت در سینه اش جایم میدهد...

بی آنکه حضورش را قدر دانی کنم به خواب میروم...آرامشی هدیه داده است به پهنای وجودم که وصف نا پذیرست...

روز از نو...روزی از نو...

خدایا...چقدر بزرگی و دوستم داری و من...چه بی رحمانه خوبیهایت را فراموش میکنم...خجالی زده ام که اینقدر بی حواس شده ام...

شاید...

شایدها را دوست ندارم مثل"ای کاش" اما...فقط و تنها فقط (یاد درس هندسه با خانم انصاری بخیر....هندسه تنها درس ریاضی بود که عاشقش بودم) گاهی" شاید ها "طعم امید دارند...ولی کمی فکر کن....بیشتر مفهوم تردید است...مفهوم سردرگمی محض....مفهوم پوچی که حتی نمیدانی چیزی هنوز برای عرضه دارد یا خیر... نه رومی روم نه زنگی زنگ....بو بکش...بوی تلخی دارد و سنگین...وقتی حرف از "شاید ها و باید هاست" عملا مفهومی از شاید نیست...نه؟

باز سر درگم شده ام....یک ترس عمیق ولی مثل مستی که توان عمل ندارد...نه تحلیلی نه فکری....از دست خودم دیوانه میشوم...

(مست که میشوم از درون است نه از بیرون که مستی بیرونی نه پایدار است و نه سازنده مخرب محض...)

...

پ.ن:گاه آنقدر از نگاه ها ی بیهوده عذاب میکشم ...که چشم از زمین برنمیدارم...خدایا شکر که عضلات چشمم ارادی هستند و میتوان نگاه ها را ندید....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٧ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط s.r نظرات () |


آخرين مطالب
» خدایی کردن خدا و بندگی ما...
» شیخ الرئیس...
» سال نو مبارک....خروس خوان بهترین ها باشید...
» سال نو حال نو....
» هرکه دارد هوس کرب و بلا بسم الله...
» اولین ها...
» یک روز شادی یک روز غم یکروز زیاد و یک روز کم کار اوستاکریمه....
» من و کتاب هایم
» تیتر روزگار من....
» زندگی یعنی ...

Design By : TopBloger.com