طراوت تک درخت

امسال میخواستم اشک نریزم...میخواستم جای عزاداری بشناسمشون...اما...از کنار هیت ها که رد میشوم تمام بدنم را میکشانم تا توقف نکند...چشمانم بی اختیار شده اند...

باب الحوایج نامت بود مگر نه؟....حاجتمان را تا کی فریاد بزنیم...به عشق روی تو آمده بود...سراسر عشق ...کجاست که در سینه گرد به دنبال صدایش چشمانم را بگردانم...کجاست که صدایش بگیرد و آب جوش آرامش کن...پس کجاست....خبر سلامتیش را میخواهم ...هنوز منتظرم...منتظریم...

بزرگی ات را در کلمات نمیتوان بیان کرد جسارت و شجاعتت را و من شاید چیزی به ارث برده باشم از آن همه انسانیتت...شاید...

سنگینی میکند علمی که دیگر در دستان قدرتمندت نیست...

گاهی می اندیشم که اگر حضور داشتم چه میکردم... امروز چه باید کنم تا نماد حضورت بماند تا ابد...رقیه...نامش هم لرزه به تنم می اندازد...بی کس تر از او کسی نبود در این غوغا...حسین(ع) که مادرش را بی حرمت بین در و دیوار نهاند و پدری که بر سرسجده فرق شکافته شد...اسوه بودندوهستند تک تکشان...

امروز میفهمم واقعا پدر مادر چقدر راست میگوییند

امروز میفهمم نمیتوان با سرشتت(با سرنوشت فرق داره!!!) مقابله کنی

امروز میفهمم باید برای داشته هایت بجنگی و شکرش کنی تا حفظش کنی و برای نداشته هایت فکر و تلاش!

امروز میفههم چه ساده و بسیــــــــــــــــــــــــــــــــار وابسته شده ام...

امروز میفهمم عادت با عشق فرق دارد عشق و خواستن ,خواستن و دوست داشتن , دوست داشتن و ایثار...

امروز میفههمم باید جواب گو باشم در مقابل نیروی ابدی که مرا سالم خلق و تا امروز حفظ کرد

امروز میفهمم مردم من چقدر از محبت کردن میترسند

امروز میفهمم چقدر بی اعتماد به محتاجی نگاه میکنند

امروز میفهمم سیاست کثیف تر از آن است که فکرش را میکردم

امروز میفهمم که دنیا آنقدر بزرگ است که موفقیت هرکس شادم کند

امروز فهمیدم راه را بیابم بدون برخورد با موانع ,بدون برخورد با راه دیگران

امروز فهمیدم شاخه شاخه پردین برای الانم عیب نیست

امروز میفهمم چه بی پروا دلم محتاج نگاه پر معنا به حقیقت انسانهاییست که تنها از یک بعد میبینندشان

امروز میفهمم که هنوز بسیار راه دارم تا خودم را دنیارا و خدا را بفهمم...

امروز میفهمم....خدایا کمکم کن بهتر بفهمم و بیشتر...که بی آگاهی و سر در گریبان بردن از ماهی مرده بی ارزش تر است...

دل کندن کار ساده ای نیست وگرنه فرهاد جای بیستون دل میکند... ولی خوشحالم که از پس آن برآمدی... اینک آرامم...به خاطر تو...به خاطر خودم (مخاطب خاص دارد...اگر بیاید و بخواند!!!)...

 پ.ن:هفته پرکاری رو گذروندم...کارگاه PCRعالی بود و سخنرانیم هم همینطور...خداروشکر!استاد کارگاهمون(دکتر مظاهری) در سخنرانیم شرکت کردند و نظرشون خیلی مثبت بود خیلی خوشحال شدم که زحمتهام درست به نتیجه رسید !!!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٤ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط s.r نظرات () |


آخرين مطالب
» خدایی کردن خدا و بندگی ما...
» شیخ الرئیس...
» سال نو مبارک....خروس خوان بهترین ها باشید...
» سال نو حال نو....
» هرکه دارد هوس کرب و بلا بسم الله...
» اولین ها...
» یک روز شادی یک روز غم یکروز زیاد و یک روز کم کار اوستاکریمه....
» من و کتاب هایم
» تیتر روزگار من....
» زندگی یعنی ...

Design By : TopBloger.com