طراوت تک درخت

گاهی هوس میکنم باکسی حرف بزنم کسی که من را بفهمد...تمام وکمال...مامان همیشه پشتمه ولی گاهی دوست دارم در جواب این جمله خودم که"امروز بیهوده گذروندم....امروز درس نخوندم ولی امتحانم میدونم سخته....به کارارم نرسیدم ...حسش نبود" چیزی جز"خب ببین دلیلش چیه....همه امکانات رو داری کفر نورزو هدرش نده....بچه های مردم کار میکنن هزینه درسشونو در بیارن....تو باید اون دنیا جواب کاهلی هاتو بدی..."بشنوم...شاید باید رو این هوس هم پا بذارم....ولی دوست دارم بشنوم"اشکالی تداره به یککاری بپرداز که بیشتر دوستش داری....باعشق کارهاتو انجام بدی بهتر جواب میگیری پس این عشق رو الان تقویت کن....میخوای یکم باهم صحبت کنیم آروم بشی؟...میخوام باهم به کارامون برسیم که انگیزت بیستر بشه؟..."

خیلی وقته که دوست دارم برای یکنفر(میشناسمش و میشناسد مرا) به طور ناشناس گل بفرستم...بی دلیل!ولی میترسم بفهمه منم و درضمن میترسم که فکر خاصی درموردم بکنه ولی خیلی دوست دارم اینکارو انجام بدم...نمیدونم چرا جور نمیشه اصلا...بالاخره انجامش میدم... (چه راحت همدیگر را قضاوت میکنیم...)

"ستاره دنباله دار"از ابی قویا یاد دکتر کوچولو رو برام زنده میکنه چون تا مدتها که من شروع به خوندنش کردم این آهنگ روی وبلاگ بود...بینهایت زیباست....صدای ابی در تمام غشاهای سلولیم هارمونی زیبایی به پا میکنه...آنچنان که نمیتوان وصف کرد چقدر خوشحالم که یکبار تونستم تو کنسرت ابی عزیز باشم ...یک نفر دیگه هم هست که دوست دارم به کنسرتش برم "احسان خواجه امیری" ...(این مثال های غیر ادبی وسط این بیان احساسات نشات گرفته از پاتوی عمومی خوندنه و بس!!!)

دیشب پدر یک متن واقعا زیبا برام خوندند که برای تمام کسانی که ایمیلی از آنان داشتم فرستادم..."گاهی یک کلمه زندگی کسی را دگرگون میکند...شاید اینبار این کلمه از زبان من جاری شود"...اصل مطلب این بود که اگر در لحظه راضی باشید واحساس خوشبختی کنید....اگر وقتی هرکاری رو میکنید حتی مسواک زدن فقط به همان کار توجه کنید میتونید انرژی اون کار رو از کاینات دریافت کنید بازدهی بالا میرود و اگر هر لحطه این کار را انجام بدید میبینید که سالها خوشبخت هستید چون لحظه ها را ساخته اید...

نفس کم میارم...سرم گیجه ...حال درس خوندن ندارم...نگران پرنیا هستم که زردیش 12 شده...نگران نمره فارمام که همه میدونن چند شدن جزمن(راستش از ترس نرفتم بپرسم...ولی بالاخره که چی؟)...نگران هفته دیگم که با دکتر قرار دارم هیچ کارم رو نکردم نگران خودمم...نگران خودمم ...واقعا نگران خودمم...

کسی نگران من هست آیا؟...کسی...هیچ کس!همین که خودش دلواپسمه برام کافیه"خدایا راهی نمیبینم اما مهم نیست من تو را میبینم ...توهم که راه بلد روزگاری..."

خدایا دوست دارم زیاااااااااااااااااد....میشه بیشتر از همیشه منو ببوسی...نیاز دارم بهش....

پ.ن:میدونم یا نوشته باید محاوره باشه یا کتابی ولی همین جوری مینوسم دیگه...

بعد نوشت:به قرآن پناه بردم سوره اسرا اومد معنی آیات اوب این سوره رو از تفسیرالمیزان بخونین...من که شاخ درآوردم...

چقدر گستره انتخاب ما برای آدمیت گسترده است کسی میشود محمد(ص)که باخدا چند پرده بیشتر فاصله نداشت ویکی....وما کجا هستیم؟....

چه نزدیک است که و چه خوب میبیندو میشنود درونم را ومن چه ناآگاهم از طنین آرامبخش نوای خداییش...شرمسارم از کاهلی شرمسار از لحظاتی که انسانیت زیر نفسانیتم خم شد و ناله هایش را نشنیدم وبلند خندیدم...

از لحظات زندگیتان راضی باشید و خوشبختی را در لحظات معنا کنید

بعدتر نوشت:زمسان است و فصل مقاومت...دیگر تمام شد شکستنهای با یک نسیم...رنگ زرد به کنار سپیدی را میخواهم....

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٥ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ توسط s.r نظرات () |


آخرين مطالب
» خدایی کردن خدا و بندگی ما...
» شیخ الرئیس...
» سال نو مبارک....خروس خوان بهترین ها باشید...
» سال نو حال نو....
» هرکه دارد هوس کرب و بلا بسم الله...
» اولین ها...
» یک روز شادی یک روز غم یکروز زیاد و یک روز کم کار اوستاکریمه....
» من و کتاب هایم
» تیتر روزگار من....
» زندگی یعنی ...

Design By : TopBloger.com