طراوت تک درخت

نشانه ها...خیلی وقت است می بینمشان الان تقریبا دوسال میشود .خانم صابر، حاج آقا نعیم آبادی، دکتر حسینی پژوه، دکتر مظاهری, صحبت و پیشنهاد مراقبه با راهنمایی یکی از بچه های کلاس که یکبار دیدن نماز خواندنش کافی بود که بفهمم میداند برای چه و برای چه کسی نماز میخواند (معنویتش ستودنیست)، کتاب شهید مطهری، فیلمهای دکتر هاپکینز، کتاب رهایی از دانستگی نویسنده هندی :مورتی، سخنرانیهای دکتر حمیز و این هفته کتابهایی که شروع کردم به خواندن...باید بفهمم اینها همه نشانه هایی است که خودم را ببینم...به خودم برگردم!خورم رو پیدا کنم...امسال شاید سال بهتر شناختن خویش باشد برای من...و به نتیجه رسیدن آن...

دو نفر را میشناسم که در این خلسه هستند باید به انها هم بگویم این کتاب را بخوانند ولی جرات نمیکنم به همه خواندنش را پیشنهاد کنم...باید طالب باشی تا برای آب نوشیدن فقط دستت را بالا نگیری...بلند شوی...حرکت کنی و آب بنوشی...{انصافا باید اعتراف کنم اگر 148 صفحه اول جدا بود از متن داستانی این کتاب ارزشش بیش از اینها بود ولی ادامه ان جو داستان برایم اصلا و ابدا خوشایند نبود و نمیتوانم به کسی پیشنهاد کنم بخواندش...}

یادم هست در فیلم راز میگفت وقتی چیزی از کاینات میخواهی(یا همان خدای احد و واحد خودمان!!)میگوید فرمان بردارم سرورم و به تو عطا میشود اما گاه مثل دانه ای است که در خاک کاشته ای صبر میخواهد تا جوانه بزند و بیرون بیاید واگر در این مدت منصرف شوی میگوید فرمانبردار سرورم و ریشه های دوانده شده پس زده میشوند...در این کتاب درجایی نویسنده مطلبی از یک بامبوی چینی میخواند که میگوید پنج سال طول میکشد تا ریشه دواند و بعد از پنج سال یکباره باطول بیست و پنج متر بیرون میزند!

جی. به او گفت تعهدی را قبول کن و انجامش بده...تعهدی که قبول کرد چیز سختی نبود ولی تعهد بود....شاید مراقبه های ساعتهای زوج هم برای من به نوعی، تعهد باشد...((کلمات اشکهایی هستند که نوشته شده اند و اشکها کلماتی که باید بیرون ریخته شوند .بدون آنها شادی تلالو خود را از دست میدهد و اندوه به پایان نمیرسد))...{شاید علت این شعر نگفتن ها اشکهاییست که ریخته نشد یا نشتن این متن حاصل بارها بی صدا اشک ریختن است؟}

نویسنده درگیر تناسخ است گویا در جریان تفتیش عقاید اسپانیا جایی گیر کرده است نظر اسلام را میخواهد بداند{هر لحظه بیشتر و بیشتر معنی نشانه را میفهمم...جایی هستی...کاری را انجام میدهی بدون آنکه بدانی چرا...اشک جاری میشود بی دلیل و شاید با دلیلی محکم تر قبل}"هیچ کس درشهر خودش پیامبر نمیشود" یا "روشنایی فقط مال غریبه هاست" راست میگوید همیشه مجذوب زیبایی هایی میشویم که نداریم...این مدت به کرات غربی هایی دیدم که زن شرقی داشتند ...جالب است نویسنده زیبا بیان میکند ((گاه باید نسبت به خودمان غریبه شویم بعد نور نفهته در وجودمان چیزی را که باید ببینیم روشن میکند))...

یاد مقاله ای افتادم که به گمانم چند ماه پیش پدر ومادر در حالی که سالاد میوه ای درست میکردند تا بهانه ای باشد برای دور هم بودن های شبانه مان برایم تعرف کردند..."در لحظه زندگی کن...اگر مسواک میزنی فقط به آن فکر کن و با تمام وجودت آن عمل را انجام بده کارهای ساده روزانه میتوانند نتیجه شگفتی داشته باشند وقتی به آنها با تمام وجودت عمل کنی و انرژی هایت را هم سو کنی" نویسنده هم دقیقا همین را میگوید...به موسیقی دوش حمام گوش میدهد...غذا را صرفا برای رفع گرسنگی نمیخورد و الی آخر.. میگوید ((این حرکات کوچک روزانه است که مارا به خدا نزدیک میکند،مادام که بتوانیم برای هر حرکتی ارزشی قایل شویم که سزاوارش است))...یکبار سر کلاس حاج آقا نعیم آبادی هم با چنین مزمونی راهنمایی شدم...دقیقا آخرین جلسه ای که رفتم.

بی وقفه کتاب را میخوانم دیگر نمیتوانم به روی نکاتش تمرکز کنم فقط میخواهم بدانم چه میشود....شاید مجبور شوم دوباره این قسمت را بخوانم"مشارکت ارواح"...به قول خود نویسنده ((فکر نکن که بعدا برای دیگران چه تعریف میکنی.زمان اینجا و اکنون است حداکثر استفاده را بکن. ))

معنی الف سنگین است ولی انگار با نشانه هایی که میدهد تجربه اش کرده ام اما تنها الف کوچک را...((گدایی کمکت میکند معصوم تر وگشوده تر بشوی))ولیاین جمله هم هست که"به کسی عشق بورز که لایق اون هست نه نیازمندش"...شاید همیشه هم گدایی جواب ندهد...الف بزرگ:نقطه مشخصی هست که آغازگر برون ریزی مسیله ایست که دو نفر را به هم رسانده و گرایشهای مشابهی دارند.

((هیچ کس هرگز کسی را از دست نمیدهد.ماهمه یک جانیم که باید به رشد و گسترش خودش ادامه بدهد تا دنیا مسیرش را طی کند و همه ما روزی باز همدیگر را ملاقات میکنیم غصه داری کمکی نمیکند.))...منظورش همان قیامت است دیگر...

فلسفه "ذن" هم برام جالب بود...دریافت کردن حقارت نمی آورد.به این معنی نیست که خودمان نمیتوانستیم بدستش بیاوریم یا باید بیشتر را برگردانیم یا لایقش نیستیم...بلکه شجاعت خواستن است و طبق این فلسفه دهنده ،سایل و خود صدقه بخشی از زنجیر تعادل هستند.همه براساس نیازشان عمل میکند"بخشیدن"..."دریافت کردن"...

"درد بی درمان را باید تحمل کرد"...ضرب المثل پرتغالی!

پی نوشت مهم:.بازهم از تمام خوانندگان این متن تقاضا دارم نظرشان را بنویسند حتی بی نام و نشان...

 

پ.ن:یتعطیلات هم تمام شد پیش به سوی محکمتر شدن،بزرگ شدن در اوج بچگی وبلند وحساب شده گام برداشتن...بسم الله!...

شعر نوشت:

اول آبی بود این دل، آخر اما زرد شد

آفتابی بود، ابری شد، سیاه و سرد شد

آفتابی بود ،ابری شد، ولی باران نداشت

رعد و برقی زد ولی رگبار برگ زرد شد

صاف بود و ساده و شفاف، عین آینه

آه، این آیینه کی غرق غبار و گرد شد ؟

هر چه با مقصود خود نزدیکتر می شد ،نشد

هرچه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد ،شد

هر چه روزی آرمان پنداشت ،حرمان شد همه

هر چه می پنداشت درمان است ،عین درد شد

سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل

یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد

بر زمین افتاد چون اشکی ز چشم آسمان

ناگهان این اتفاق افتاد : زوجی فرد شد

بعد هم تبعید و زندان ابد شد در کویر

عین مجنون از پی لیلی بیابانگرد شد

کودک دل شیطنت کرده است یک دم در ازل

تا ابد از دامن پر مهر مادر طرد شد

قیصر امین پور

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٤ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط s.r نظرات () |


آخرين مطالب
» خدایی کردن خدا و بندگی ما...
» شیخ الرئیس...
» سال نو مبارک....خروس خوان بهترین ها باشید...
» سال نو حال نو....
» هرکه دارد هوس کرب و بلا بسم الله...
» اولین ها...
» یک روز شادی یک روز غم یکروز زیاد و یک روز کم کار اوستاکریمه....
» من و کتاب هایم
» تیتر روزگار من....
» زندگی یعنی ...

Design By : TopBloger.com