طراوت تک درخت

دیروز می خواند مرا....با صدای بلند...صدایش آنقدر برایم واضح بود که عقل را به خواب زدم و دل را به کوچه ها سپردم... ساعتی بعد دیدمش...مطمعن بودم که صدایش مرا خوانده بود...آرام دست و تنم را نوازش می کرد اما...نمیدانم به کدامین گناه مدتی بعد بر صورتم میزد...به گناه لبخندی ه نزدم...به گناه دستی که نبوسیدم...به گناه مهری که نورزیدم؟...جای ضربه هایش صورتم را می سوزاند و آنقدر خشمگین خود را به من میکوبید... چند بار به راستی باوجود لطافت همیشگی اش از او ترسیدم...به دل نگرفتم و یک ساعت تمام با او قم زدم تا درگاه خانه. با فراموشی همه چیز...

امروز اما مهربان بود...آنقدر که انگار سعی داشت دل به آسمان بزنم و پرواز را دوباره یاد بگیرم...نرم اگشتانش را لابه لای موهایم فرومی برد و مستم میکرد...نمیدانم از کجا فهمیده است که اینگونه آرام میشوم...شاید خواست از دیروزش دلگیر نباشم...

این طور نیست ...وقتی میدانم از اراده محبوبم سرشاری و نماد برکت و رحمت است  طوفان بشود...تگرگ بشود یا باران لطیف بهاری باشد...در هر نقشی دیوانه وار دوستت دارم..."باران"... تو باشی و تمام کوچه ها...من باشم و خودم...چه چیز بهتری هست؟؟؟

پی نوشت:اهدای خون احساس سبکی خاصی بهم داد، آنقدر که دوست دارم هرچند وقت یکبار بروم اما دکتر گفت حداقل هر دو سال یکبار چون مجردی!!!نمیدونم چه ربطی داره آخه؟؟؟

دل نوشت:شاید تا چندی قبل جرات نداشتن در بیان احساساتم وتکذیب نمیکنم که الان هم آنچنان شجاعتی ندارم اما سعی میکنم بهتر شوم. برای دومین بار بود که به تنهایی وسیله شخصی برای خودم خریدم. انگشتری که واقعا دوستش دارم و به همه نشون دادمش شاید بعضی فکر کنند هنوز بچه ام که برای چیزهای کوچک ذوق میکنم...ولی خودم از این بابت خوشحالم...

من وقتی وبلاگم رو ساختم هدفم این بود که نوشته هایم روزی آنقدر ارزش ادبی داشته باشد که کسی بخواند...اما چون در یک مرحله پست هارا مینویسم (شعر هایی را هم که می سرایم را نیز دوباره باز خوانی نمیکنم...دوست ندارم الگوی اولیه اش عوض شود) امکان دارد اشتباه تایپی و حتی املایی زیادی داشته باشد ...از این بابت پوزش می خواهم و ممنون از نکاتی که متذکر میشوید

نکته نوشت:خوشحالم....دارم به جاهای خوبی میرسم امشب(آخه الان صبح پنجشنبه محسوب میشه) برای افتتاحیه کنگره بین المللی ایمنی میرم...برای شروع خیلی هم بد نیست...از موفقیت کسانی که باعشق به کارشون حاصل میشه لذت میبرم و ستایششان میکنم و دوست دارم روزی من هم اینگونه باشم..

 

 

 

 


آهنگ نوشت: آلبوم "وایسا دنیا" رضا صادقی من رو به شش سال قبل می برد و خاطرات و اشک و آه های دوم دبیرستان...روزمعلم روزیست که من هرسال به پزشکی تبریک میگویم،پزشکی که تازه دوهفته است اینترن شده البته ولی برای من همه چیز بود و هنوز هم هست فکر نمی کردم روزی جرات کنم این آهنگ ها را دوباره گوش بدهم...مدام و پیوسته...مدیون تو ام در احساس و همت و عشق و اینکه الان دانشجوی دامپزشکی دانشگاه تهرانم...هیچ از او ندانستم و نمیدانم و گاه فکر میکنم این عشق حقیقیست ندانی و عاشق باشی...همین!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٧ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط s.r نظرات () |


آخرين مطالب
» خدایی کردن خدا و بندگی ما...
» شیخ الرئیس...
» سال نو مبارک....خروس خوان بهترین ها باشید...
» سال نو حال نو....
» هرکه دارد هوس کرب و بلا بسم الله...
» اولین ها...
» یک روز شادی یک روز غم یکروز زیاد و یک روز کم کار اوستاکریمه....
» من و کتاب هایم
» تیتر روزگار من....
» زندگی یعنی ...

Design By : TopBloger.com