طراوت تک درخت

من نمی فهمم...مگه به روز بودن به آرایش کردن و ابرو برداشتنه؟...اصلا من ...امروزم یکی از دوستام که من خودم باعث شدم یکم اعتماد بنفسش زیاد بشه آرایش سنگینی کرده بود ولی واقعا دوست داشتنی تر شده بود...ولی من زیبایی درون رو قبول دارم...حالا بر فرض که زیبا به نظر برسم....که چی بشه؟یکی خوشش بیاد؟میخوام نیاد...20سال که سهله....بگو 100سال!!!...

متنفرم از وقتی که دست کسی برام رو میشه...که از در دوستی وارد بشه ولی جز زخم زدن هدفی نداره...فقط دنبال یک فرصت کوچیکم که میدونم خودت خیلی زود به دستم میدی و پاتو از این ورا میبرم...فکر کردی چیه؟...نخیر شاید به ظاهر نه ولی حواسم هست داره چی میگذره دوروبرم...ساده هستم اما با ساده لوح اشتباهم نگیر...آدرسم رو عوض کردم چون دوست ندارم نوشته هام رو بخونی شاید با این کار خیلی از دوستانم رو از دست بدم اما مهم نیست...

بگذریم!

کلی کتاب های خوب گرفتم درمورد رسیدن به کمال..."راه کمال"."اعتماد بفس"."زن کامل"و...که دوست دارم زودتر بخونمشون.

امتحاناتم شروع شده ولی تجربه ثابت کرده تو این دوران من بیشتر می نویسم...پس احتمال به روز بودن زیاده!!!

یکی از پسرها با بخش قارچ دعواش شده استاد میگه 10 مال شاگرد اولتون میشه....مگه ما چه گناهی کردیم ؟خوب اونو بندازین... وضعیتیه ها....

دلم امشب بهونه داره خفن...دیگه برام هیچی مهم نیست ...دوست دارم تو اتاقم صدای فرزاد فرزین رو بلند کنم "تو روشن میکنی خورشید رو هر روز...تو هر شب تو جلد ماه میری...بگیر دستام و محکم....زمین میلرزه وقتی راه میری"...

"یک زن میتونه گاهی مرد باشه"...

کاش میشد هیچ نیازی نداشت...نه خوردن، نه خوابیدن، نه آشامیدن ونه هیچ چیز دیگر اما زنده بود...اما پرواز کرد بدون بعد زمان و مکان...ای کاش میشد تا خدا اوج گرفت و شبها در آغوش او آرام و رام شد...

خدایا!

نگاهت آنقدر گرم هست که این روزها سیلی اشک هم به لحظه خشک میشه...

وجودت آنقدر تسلی بخش است که نمیدانم اضطراب پوشیدنیست یا دیدنی؟

خدایا...دلم گرفته...نمیدونم باز از چی...از مردن انسانیت ها...از امانتی که در دستانم گذاشتی...دستانم کوچکتر از آنست که تحمل سنگینی اش را داشته باشد...لختی در دستانت نگهدار تا خستگی در کنم....کسی را در کنارم بگذار که سنگینی عشق را بامن تقسیم کند ...عادلانه...

انتظار بزرگی نیست اگر تاحالا دوست پسر نداشتم دوست داشته باشم همسرم دوست دختر نداشته باشه...میگن!!!اگی کسی این طور بود یا داره دروغ میگه یا مشکل داره...ولی من قبول ندارم...هنوز آدمهای پاک هستن...نه؟تو هنوز به انسان بودن و انسان شدن ما امید داری خدا نه؟...

خدا امشب رو تا صبح بیدارم...آنقدر شبها نزدیک حست میکنم...خصوصا تو صدای گنجشک های صبح...قبل از اذان...احساس نوازشی که همه رو آگاه میکند از حضورش...

خدایا...مرسی که مامان به این خوبی دارم...یک نماینده تام از خوبیهای توست...کمکم کن من هم آینده نماینده ی مهر تو برای کسی باشم...

خدایا...دوست دارم...میدونم دوستم داری...پس بیا بی پرده تر باهم باشیم...بذار همه بدانند ما باهمیم...چه اشکالی داره؟...

تنهایی...تازه میفهممش...تنها نیستم اما...نمیدانم....سخت نمیگیرم...میگذرد...نه؟...دوست دارم تا آخر دنیا سه نقطه بگذارم...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٩ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ توسط s.r نظرات () |


آخرين مطالب
» خدایی کردن خدا و بندگی ما...
» شیخ الرئیس...
» سال نو مبارک....خروس خوان بهترین ها باشید...
» سال نو حال نو....
» هرکه دارد هوس کرب و بلا بسم الله...
» اولین ها...
» یک روز شادی یک روز غم یکروز زیاد و یک روز کم کار اوستاکریمه....
» من و کتاب هایم
» تیتر روزگار من....
» زندگی یعنی ...

Design By : TopBloger.com