طراوت تک درخت

می دانم هنوز تا باران راه زیادی مانده است...

اما من منتظر باران می مانم...

می مانم تا بیاید و بشوید هر آنچه بیهوده برایش سوگواری کردم...وآنچه بیهوده به آن خندیدم!

با من شوی...بی من شوی....

رسوا شوی...بی پروا شوی...

گاهی وقتی کسی را دوست داری رهایش میکنی...اگر باید برود...باید برود...

گاه یک نشان ویرانت میکند و گاه یک حضور به چشمت خار

 

گاه از لبخندی که به ناگاه با نگاهی رخ می دهد دلت آرام میشود که دیگر کینه ای نیست و باز دستان از همان نگاه کاری میکند که از لبخندت پشیمان شوی...

بودن...سوختن...

مثل آینه زنگ زده...انعکاسی در عین نامفهومی اذهان و اصوات و شمایل ها...

آدم ها گاهی آنقدر پر از دردند که درد دیگران را درمان میکنند و دردشان بزرگتر میشود...

آنقدر درد دیگران در آن حل شده که دیگر به سختی یادشان می آید از کجا درد میکشیدند

چی می شود اگر بشود دنیا را تعبیر کرد

دیگر این فکر و رویاهای شبانه برایم بی معناست

خدا در روشنایی برایمان رویا می گذارد

نمی خواهم بخوابم...میخواهم درک کنم این سکوت مرموز در رویاهای شلوغ روزانه را

فکر کردن ما را دور میکند باید نظر کردن را آموخت

نظر به اینکه...

نظر به انظار...

اونقدر وسیع دید که هیچ وزنه ای سنگین نباشد...وزنه ها را بر دوش کشیدن یا بر دوش خدا نهادن!

کسی مرا از دور می خواند...کسی نوشته ایم را، کسی ذهنم را، نگاهم را، سکوتم را، حرفهایم را، قلبم را، وجودم را، دستانم را میخواند....

ذهنم خسته است....با هزاران کس و ناکس آمیخته...

به هزاران چیز و ناچیز...

آنقدر دیدن مثل ندیدن است..آنقدر بودن مثل بریدن است .. آنقدره داشتن مثل نداشتنن و آنقدر خواستن مثل نخواستن است که مرزها نامشخص و ذهن ها درگیر...

آنقدر این رورها درگیرم...با خودم...با وجودی که وجودم از وجودش شده پیدا...

که باید چه کنم؟...چه کم کاری کردم؟

از دست دادن به بهای به دست آوردن چه چیز؟

آیا باید از دست میدادم؟

نمیدانم....هیچ نمیدانم....و به همین امید دارم...

که روزی ....شاید روزی بدانم...

 

پ.ن:این نوشته بعد از دیدن فیلم "وزنه های بی وزن" به نویسندگی مهدی علی‌میرزایی بود که داستان آن بر مبنای تأثیر شخصیت حضرت علی(ع) است‌، که حول چند محور نوشته شده و قصه تحولات روحی دو جوان مقیم تورنتو را روایت می کند که روز تولد حضرت علی(ع) در دیدگاه‌ها و روابط‌شان تغییراتی ایجاد می‌شود‌ و در تورنتو فیلم برداری شده بود...فیلم زیبایی بود.ارزش دیدن داشت.

بد نوشت:نمره ها یکی از یکی شاهکارتر فعلا نمره تاپم"15" شده....یعنی این ترم من....حرف نزنم بهتره!!!دیگه جدی خسته ام اصلا می خوام بی خیال بشم ترک تحصیل کنم...4سال دیگه مونده تا عمومی بگیرم تازه!!!(کهنه؟؟؟)...

تبریک نوشت:به مناسبت اعیاد شعبان...والتماس دعا و یک نکته که میگن نماز صبح مال امام حسین(ع) است...اگر عاشق حسینی یادت باشه!

 پایان نوشت:

منو آیینه صدا کن که می خوام مثل تو باشم که برای باتو بودن می خوام از خودم جدا شم"محمد اصفهانی"

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۳ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ توسط s.r نظرات () |


آخرين مطالب
» خدایی کردن خدا و بندگی ما...
» شیخ الرئیس...
» سال نو مبارک....خروس خوان بهترین ها باشید...
» سال نو حال نو....
» هرکه دارد هوس کرب و بلا بسم الله...
» اولین ها...
» یک روز شادی یک روز غم یکروز زیاد و یک روز کم کار اوستاکریمه....
» من و کتاب هایم
» تیتر روزگار من....
» زندگی یعنی ...

Design By : TopBloger.com