ته مانده ی بهار...

بعد از یک امتحان پر استرس...هوای گرم ساعت 3 ظهری از روزهای ته مانده ی بهار... تو خونه هیچ کس نیست...یک بستنی زعفرونی- پسته ای که با پودر نسکافه و گردو تزیین میکنم...روی بالکن میشینم و اندک نسیمی که میگذرد لابه لای موهام ذخیره میکنم ونفس میکشم و زندگی میکنم...حالا اینکه فردا بازهم یک امتحان سخت دیگه است مهم نیست...مهم اینه معلوم نیست فردا بتونم این لذت رو تجربه کنم یا نه...

شعر نوشت: (فریدون مشیری)

مارا تمام دور هستی به جست و جوست...

پویندگی تمام معنای زندگی ست...

هرگز" نگرد! نیست..." سزاوار مرد نیست....

پی نوشت(طولانی تر از اصل مطلب): دلم تنگ شده بود برای نوشتن...وای که اریک امانوئل اشمیت بهترینه...امسال نمایشگاه کتاب تمام کتابهاشو گرفتم...دیشب خوندن داستان"اودت معمولی" بهم عشق اضافه کرد...توی تک تک کلماتش صمیمیت و زندگی موج میزنه...و عجیب حال رو خوش و هوای ذهن رو مطبوع میکنه...مدتها وقتی تحولی در احوال عاطفی ام میخواستم کتاب "همخونه" یا "ونیچه گریست" را برای فراتر از دنیا رفتن میخوندم اما الان در هرحالت دوست دارم بارها و بارها همین داستان ها و نمایشنامه هاشو بخونم...واقعا آرزومه این انسان رو از نزدیک ببینم و بهش بگم "قلم و افکارت بینظیره مرد!"...شایدم روزی براش نامه ای نوشتم...خدارو چه دیدی

بعد نوشت:بعضی چیزا انگار اصل نیستن...ناب نیستن...شایدم هستن و در اندازه ما نیستن...خیلی بزرگترین یا اصلا درکشون نکردیم....شاید!به هرحال! اینو وقتی میشه فهمید که بود و نبودشون خیلی فرق کنه ...از بودنشون لذت ببری تا اوج بدون شرط...وگرنه چیزی که توش اما و اگر میاری یعنی اونی نیست که باید باشه....یعنی داری خودتو گول می زنی...نمیدونم فقط میدونم وقتی صدای اذان تو گوشم میپیچه...یه چیزی هست...یک نشانه است...وقتی دلم میلرزه یک نشانه است و وقتی نشانه ها نیستن یجای کار می لنگه...پس کفشهارو باید در آورد...پابرهنه رفتن بهتر از لنگ زدنه...اینطور نیست؟؟؟J

/ 7 نظر / 7 بازدید
Adam

کاش شب بود و ستاره برایت میچیدم و در جام بلور در آستانه لبهای شهریوری ات میریختم... کاش شب بود و ماه را میگفتم برود تا تو بتابی، زندگی من! دیر زمانیست که خواب ندارم وگر چشم برهم میگذارم محض تجسم دوباره توست مبادا از یاد ببرم! تو که میخوابی زمان به خواب میرود و... ومن سرگردان کوچه های تاریک و نمور ذهن از بسکه باریدم و باریدم... راستی اکنون چه زمانیست؟ ظهری از ته مانده ی بهار؟ نه، بهار بای من همیشه هست...اگر فقط تو بیایی... [قلب][گل]

s.r

حس میکنم رهام...یک بار بزرگ برداشته شده از رو شونه هام...از خودم راضی ام...عالی ام...عالی... ملکه ی سرزمین خودم هستم...این سزاوارترین لقب است!

[سوال]

با تو ام ای لنگر تسکین! ای تکانهای دل! ای آرامش ساحل! با تو ام ای نور! ای منشور! ای تمام طیف‌های آفتابی! ای کبود ِ ارغوانی! ای بنفشابی! با تو ام ای شور، ای دلشوره‌ی شیرین! با تو ام ای شادی غمگین! با تو ام ای غم! غم مبهم! ای نمی‌دانم! هر چه هستی باش! اما کاش... نه، جز اینم آرزویی نیست: هر چه هستی باش! اما «باش»! قیصر امین پور

گاهی بی نام بودن بهتر از با نام بودن ست.... گاهی نا اشنا بودن بهتر از اشنا بودن است... گاهی غریبه بودن بهتراز اشنا بودن است... تا نشنوی انچه را که نباید بشنوی...

الیکا

دقیقا همین طوره به سمت نشونه ها برو، به قلبت اعتماد کن .

از سوسک میترسیم از له کردن شخصیت دیگران مثل سوسک نمیترسیم ! از عنکبوت میترسیم از این که تمام زندگیمون تار عنکبوت ببنده نمیترسیم ! از خوب سرخ نشدن سبزی قورمه میترسیم از سرخ کردن آدما از خجالت نمیترسیم ! ازجا نیفتادن خورشت میترسیم از این که هیچ کسی جای خودش نباشه نمیترسیم ! از دیر جوش اومدن آب برای چای میترسیم از جوش آوردن خون آدما نمیترسیم ! از تاریکی میترسیم از خاموش کردن آخرین شمع تو تاریکی نمیترسیم ! از گم کردن سکه هامون میترسیم ازسکه یه پول کردن دیگران نمیترسیم ! از شکستن لیوان میترسیم از شکستن دل آدما نمیترسیم! از لکه دار شدن لباسای سفید میترسیم از کثیف شدن سفیدی روحمون نمیترسیم ! از خواب موندن میترسیم از عمری که همه به خواب سپری شد نمیترسیم ! از درس پرسیدن و امتحان پس دادن میترسیم از رد شدن تو امتحان آخری نمیترسیم ! از اینکه بهمون خیانت کنند میترسیم از خیانت کردن به خودمون نمیترسیم ! از گم کردن راه میترسیم از هیچ وقت به هیچ جایی نرسیدن نمیترسیم ! از خستگی سفر میترسیم از دست خالی رفتن و برگشتن نمیترسیم! از اینکه یه روز تموم بشیم میترسیم از اینکه تموم نشده بی مصرف شیم نمیترسیم ! از اینکه آدما فراموشمون کنن