تمام...

جذر میگیرم

از هر حس و خاطره ای که یادی از تو رو داره

ولی نمیدانم چرا مَد میشود

مثل درس تجوید...2انگشت, چهار انگشت, شش انگشت...

خسته میشود تنم از این نمناک شدن ها

با لباس تر گوشه ای نشستن حالم را به هم میزند

شاید تنها بتوان توربین آبی شعر و نوشته هایم را به حرکت وادارد این جزر و مدهای مدام...

وگرنه فایده اش چیست؟

نشخوار خاطراتی که همه اش چربی میشود...آنهم از نوع فرارش*

نگاه نمیکنی؟

دیگر نگاهت نمیکنم...لمست نمیکنم...تفست را با نفسم یکی نمیکنم...

دیگر بوی چرم جلدت یا برگهای از اشک مچاله شده ات حالم را بد نمیکند...

میفهمی؟ترک کردم...اشک و شعر را باهم

دیگر نه از عشق نه از یک حس مسخره یک طرفه...

که از فشار درسها...شب امتحان...

شعر میگویم...

باورت میشود؟وقتی به یادت بودم شاید نهایت دوبیت میشد...

قدرت سختیها گویا بیشتر است...قبل از امتحان پاتو غزل گفتم...

هر چند عزل میکردم غزلهایی را که بی یادت سروده میشد...یادت هست؟

نه!!!یقینا نه...

تو چه میدانستی از من...و من از تو...چه میدانستم...

هیچ...

نا امید نیستم ولی...دیگر مثل قدیم ارزشمند نیستی...

از بس که اذیت شدم ...به دست آوردنت, آن حس درتو غرق شدن...دیگر ارضایم نمیکند...

پس نمیگرم آنچه در گوشه نشینیهایم برایت خواستم ولی...

 

 

بعیدست دیگر دلم هوایی شود...آسمانی شد و تمام !!!

 

 

*:چیه؟خب بالاخره یک قسمتی از زندگی و ذهنم شده این همه درس خوندنها...

 کلی پی نوشت:

یک اعتراف که جرقه اصلی از وبلاگ کلاغ راست مغز خورد...

 یک کاری شروع کردم که قراره آهسته و پیوسته باشه امیدوارم خوب نتیجه بگیرم...

 بعد از ظهر سعی کردن شیرینیمو ازم بگیرن ...ولی ندادم!بابا میگفت تو از بچگیتم دستت فرز بود...یاد جراحی افتادم که باید دستت ماهر رو تند باشه...

 امروز به رشته ام و آینده شغلیم بیشتر امیدوار شدم...

 ذهنم پره نمیدونم از چی....

 دلم بارون میخواد زیرش دوان دوان خیس بشم...بعدش آش شوله قلمکار نیکوصفت انقلاب رو بخورم...

 پرنیا چند روز شاید مهمونمون بشه...

 اعصابم رو ریخت به هم این لوح فشره فیلم پاتولوژی که باز نمیشه...اه...شنبه حسابی میرم دعوا(دستم رو نگیر بذار برم تکه تکش کنم...؟!؟!)

/ 16 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حمیدرضا

سلام. برو تکه تکه ش کن ما هوات رو داریم. این رو مطمئنا باش[گاوچران]... جذر و مد و ماه و ... نمیدونم فقط میدونم وقتی دلت تنگ شد و خسته شدی یعنی وقتشه که دوباره نفس بکشی و به خود عذاب ندی برای ادامه یه مسیر خسته کننده ...

مادر

فشار امتحان رو خیلی خوب اومدی !!!

عادل

واقعا زیبا نوشتی. تا حالا چنین جذری نگرفته بودم. [گل][گل][لبخند]

مهندس مهیسا

سلام این پست حسابی بوی این روزارو میداد بوی امتحان ... خوشحال میشم به منم سر بزنی

1دانشجو

سلام عجب متن ادبی جالب و جذب کننده ای بود... موفق باشین

شکلات

سلام. به خاطر سادگی و صداقت متن‏ها بهتون تبریک میگم و اینکه امیدوارم همیشه در پناه حضرت حق از آرامش قلبی بهره‏مند گردید:)

نیلوفر

زیاد احساسی نباش اسیب می بینی. قلم قشنگی داری.