آغازی دوباره

 

خیلی سخته ننوشتن...جالب اینکه اگر ننوشتم ولی چندبار متنهایی که دوست داشتم بنویسم رو با صدای خودم ضبط کردم...

حال من، در شهر احسـاسم گم است حال من، عشق تمام مردم است

نمیدونم این خوبه یا بد ولی همه منو میشناسن(فکر کنم یکبار دیگه هم گفته بودم)نه این که انسان معروفی باشم ولی هرکس دوستی کمی هم با من داشته باشد از روحیات و علایق من اطلاع کافی دارد....شاید از سادگیه منه شاید نباید با هرکسی سر صحبت رو باز کنم...من تمام اتفاقات روزم رو با مادرم درمیان میگذارم ودر مرود خیلی از اتفاقات با دوستم صحبت میکنم...دیروز همین دوستم به من گفت "چقدر دیالوگ ها و رفتار انسانهای رهگذر برات مهمه"...آره مهمه...برام مهمه در جواب پیر مردی که از جوان بی حواسی که با او تنه زده میگویم دلداریش میدهم و آخرهم برایش روز خوشی آرزو میکنم و او لبخند میزند....برایم مهم است صبح شنبه به راننده تاکسی بگم...هفته خوبی رو آغاز کنید...برام مهمه وقتی راننده اتوبوس میگه برو به سلامت شب به خونت برگردی... گاهی اینقدر سریع عبور میکنیم که چشممان فرصت دیدن ندارد یا اگر بتواند ببیند مغز فرصت تحلیل نمی یابد...از بچه دبستانی تا جوان تقریبا 35 ساله همه گوشی های در گوش آهنگ گوش میدهند و اکثرا رپ(تنها رپهایی به درد میخورند که مسایل اجتماعی را بیان میکنند هر چنددایره لغاتشان زیبا نیست ولی گاهی تما آهنگ هرزو گزاف گوییست)من هم گاهی موسیقی گوش میدهم ولی عموما اشعار بزرگانی چون مولاناست یا سنتی های ناب...بماند که ابی را نیز بسیار دوست میدارم....ولی خیلی از زمانها فکر میکنم نگاه میکنم و...شاید من کمی عجیب هستم!!!

((گرد غم وماتم را در چهره اش دیدم...از خیلیها زخم خورده بود....زخمهایی عمیق...ولی همچنان سرپا بود و این مقاومتش ستودنی است...باشک و تردید کنارش نشستم...آرام نگاهش کردم به رو به رو خیره شده بود...پیر بود...شاید سن زیادی نداشت ولی زمانه با او بد تا کرده بود...خواستم سر صخبت رو باز کنم شاید خرف بزنه یکم از غصه روی قلبش کم بشه ولی ترسیدم مردم فکر کنن دیوانه شده ام ...افراد زیادی در کنارمان نبودند ولی خودم شخصی را دیدم که برای آنکه با او چشم در چشم نشود روزنامه را به گونه ای گذاشت که روی صورت او را پوشاند و سخت مینوانستم چهرا اش را ببینم...سعی کردم لبخند گرم مرا ببیند و حس کند ولی نمیدانم چقدر موفق شده باشم...موقع خداحافظی دستی روی تن خسته اش کشیدم و از اتوبوس پیاده شدم...هزار نفر در روز این صندلی را در اتوبوس میبینند و روی آن استراحت میکنند هر کس با خصوصیاتی...واین صندلی با همه سازگار است...))

این دید را از دوست خوبم "پزشک خیابانگرد" یاد گرفتم...از او سپاسگزارم...

فردا روز ملی دامپزشکی روز همه ملت ایران است و مننیز یک جوجه دامپزشک که روزی به این مرزوبوم خدمت خواهم کرد...

پ.ن:این مدت برای علوم پایه خوندم ولی سرامتحان بنظرم بیشتر خوانده های قبلم بود که کمکم کرد...ممنون از تمام دوستان وبلاگی ام که حقیقی شده اند و شب و روز امتخان با پیامهای زیباشون من رو دلگرم و آرام کردند...خدا این دوست های مهربان را برای من نگه داره...این چند روز فقط به اتاقم سامان بخشید(سامان کیه؟من به کی بخشیدمش؟ J)و از فردا کار سخنرانی دانشجویی(موضوع روشهای شناسایی سلولهای بنیادی است اگر دوستی در این زمینه اطلاعاتی داشت شدیدا استقبال میکنیم) و مقاله را باید جدی شروع کنم...البته کار اصلی فارماکولوژی...پاتولوژی...باکتری...پرورش طیور وهمیو پاتی در این ترم فرخنده است...خدا بخیر بکند... (خدا...من میخواهم سال دیگر جایزه اول ورودی را بگیرم ...کمکم کن..."شیطون گولم نزنه"...D;...)

پ.ن:السلام علیک یا موسی الرضا(ع)...خدا بخواهد 26ام مهر عازم مشهد مقدس هستم خیلی دلم رو وعده کردم...

پ.ن:جالبه ها...اینبار اول پی نوشت نوشتم بعد اصل پست رو!!!

در آخر....از همه دوستانی که در این مدت عدم حضور بنده من رو حمایت کردند و به یادم بودند کمال تشکر را دارم....به خوشی جبران خواهم کرد...

/ 9 نظر / 6 بازدید
یک عاشق ایرانی

سلام جوجه دامپزشک امیدوارم همیشه موفق باشی روز دامپزشک هم گرامی میداریم یکی ازدوستام رشتش دامپزشکی بود منم رشتم نرم افزار بود بهش میگفتم رشته تو اسمش پشم افزار دامپیوتره [چشمک] رفتی مشهد منم دعا کن البته قراره به من هم یه بلیت برا روز ولادت امام رضا بدن

م . حسینی

سلام روزتون با 2 روز تاخیر مبارک! با خوندن پاراگرافهای اول این پست احساس کردم خیلی شبیه همیم! منم پاراگرافهای رهگذرا حتی مسیر نگاهشون برام گاهی خیلی مهم میشه .... امیدوارم با دنبال کردن این موضوع خودمون را آزار ندیم!!! التماس دعا دارم توی حرم ضامن آهو موفق باشید همیشه

م . حسینی

خوبه که بازم شروع کردید به نوشتن، هیچ لذتی نمیتونه جای نوشتن رو بگیره درسته دوست من؟![لبخند]

عادل

درود تبریک با تاخیر بنده رو بپذیرید. امیدوارم در آینده بیمارهاتون به سرنوشت اون جوجه بی نوا دچار نشوند و در مداوای اونها توفیق حاصل بشه. راستش من یه دوست دامپزشک دارم که از پزشکها هم بهتر بیماری ها آدمها رو تشخیص میده و این برام شگفت انگیزه... ولی آمپول زدنش چندان تعریفی نداره و از بس که گاو رو آمپول زده یه هوا خشن عمل مبکنه.[خنده]. یه سری ییلاق بودیم یکی از بچه ها رو آمپول زد طفلکی تا 4 ساعت همونجا زمین گیر شد نتونست از جاش بلند بشه. برات آرزوی موفقیت دارم خانم دکتر[گل]

نجمه

سلام ثنا جون لذت میبرم از نگاهت به جامعه...منم وقتی توی خیابون قدم میزنم و عبور میکنم همه ی مردم رو زیر نظر دارم...لذت میبرم از آدما... مشهد میاین؟ شهر ما[نیشخند] به سلامتی...خوش بگذره[گل]

یک عاشق ایرانی

سلام سیده خانم گل خب صلوات خاصه رو تو گوگل بزنی برات میاره راستی خیلی اخلاقامون مثل همه منم همه برام مهم هستن نوع حرف زدن و راه رفتن و همه چیز. هیمن حرفای انرژی بخش که در روز رد و بدل میشه اما کسی بهش فکر نمیکنه همه اینا برام مهم هستن

علی

با این متن خودم را در خیابان هایی که روزی برایم آشنا بودند،پراز این دست صحنه ها بودند حس کردم.درست مثل همان زمان که زجر می کشیدم چرا مردم ما از هم دارند متنفر می شوند وگناهش را می انداختم گردن تلویزیون واقتصاد. رفتم به روزهای دانشجویی ودرس خواندن ها وتلاش برای ادامه تحصیلی که متاسفانه با جیب من سازگار نبود ورهایش کردم.رفتم به سالهای کار در میان مرغهای مادر که کافی بود کمی با انها بدرفتاری کنی تا سکته کنند وبمیرند برخلاف مرغهای گوشتی. که خروسهای مادر همیشه به دمپایی های آبی مرغداری حمله می کردند وپر وپایمان را زخمی می کردند....

1دانشجو

سلام دکتر، خسته علوم پایه نباشی... من ترجیح میدم اطرافیان کمتر بشناسنم ولی کاملا نا موفق بودم‏!‏‏!‏... میبینم که داره میری مشهد، احتمالا هم روز زیارتی مخصوص اونجایی‏ (‏23 ذیقعده‏)‏، بالاخره اینکه سلام من بی لیاقت مشهدی رو هم برسون.