Enigma Variations

دست از شراب برگیر و جامت زمین بریز/ که این باده ی افسون شده خامت کند عزیز

ادبیات، قرقره کردن زندگی نیست، خلق کردنشه...

چیزهای زیبایی که در یک راز وجود داره سری است که در درونشه.نه حقیقتی که پنهان میکنه...

توی عشق و عاشقی های آتشین همه به هم قول ابدیت میدن اما این ابدیت خیل زود میگذره...مثل اینه که قول بدین همیشه تب داشته باشید

بی رحمی رو که در پس یک نوازش است حس کردید؟فکر میکنید نوازش آدمهارو به هم نزدیک میکنه؟ نه،آدم هارو از هم جدا میکنه.نوازش کلافه میکنه، اعصاب خرد کنه. فاصله ای بین کف دست و پوست به وجود میاد. در پس هر نوازشی دردی هست، درد اینکه نمیشه واقعا به هم رسید. نوازش سوء تفاهمی است بین تنهایی که میخواد خودشو نزدیک کنه و تنهایی که میخواد بهش نزدیک بشن اما فایده ای نداره هر چی بیشتر به هیجان میاید بیشتر دور میشید آدم فکر میکنه داره تن کسی رو نوازش میکنه درحالیکه داره سر زخمی رو باز میکنه...

میدونید معنی صمیمیت چیه؟معنیش چیز دیگری نیست مگر آگاه بودن به حدود توانایی خود.

زن ها مثل نغمه هایی هستند که در رویاهامونه ولی اونارو نمیشنویم وقتی عاشقیند واقعا دلباخته چه کسی هستید؟هرگز نمیدونید...

میدونی عشق دو طرفه یعنی چی؟ دو رویایی که اتفاقی باهم جور در میان یک سوء تفاهم سعادتمند...و البته دو طرفه...

نوای اسرار آمیز قشتگترین و ظریف ترین توصیف از یک عشق واقعی بود از معنای انتزاعی عشقی که در مولانا به اوج رسید حافظ به تصویر کشید و سعدی از آن چشید...همان عشقی که به دنبالش در تقلا بودم که از وقتی شنیدم عشق آرامش میخواهد تا متبلور شود سکوت کردم و گوش دادم تا نوای اسرار آمیز خودم را پیداش کنم..."از پس پیامهای گاه و بیگاه یک غریبه ی در دوردست جغرافیای مکان...از تلخی یک حس یکطرفه...حتی از سادگی تلالو یک کیک آماده...یا شایدم بوی نا!..."

زندگی یعنی عشق ورزی تمام عیار...عشق بازی های مدام با هرآنچه رویای تو اند و نترس بودن....نهراسیدن و در بند نبودن...در بند رسیدن یا نرسیدن...فقط بودن و نثار کردن... بی توقع بدون شرط و ابدی...

گاهی آدم چیزی را دوست دارد...بی دلیل و چیزی رو دوست ندارد بازهم بی دلیل(که البته میگن بی دلیله بی دلیلم نیست و ریشه در ناخودآگاه دارد که بماند!) گاهی آدم نیاز دارد....به یک دوست ...شاید به یک دوست دست نیافتنی...شاید هوسی که سالها طول کشید کمرنگ شود...شاید شوقی که بی رحمانه محدود میشود در خوابهای بهار...شاید هزاران دلیل نگفته و کشف نشده...

هر چه فکر کردم نمیتوان بی واسطه عشق ورزید...باور کن!...خداهم با تمام خدایی اش نعمت هارا خودش با دست عزیزان دیگری به ما میرساند و آنها میشوند فیض رسان....و عاشق تر از خدا به بنده اش هیچ چیز نیست. و امشب شبی است که بزرگترین منبع عشق به زمین و آدمیان ارزانی می شود...کم شبی نیست وآنکه می آید نیز...باشد که لایقش باشیم و بیاید...

آن شبی که وعده دادی روز وصل روز و شب را می شمارم روز و شب...

الهم عجل لولیک الفرج...خیلی خیلی خیلی التماس دعا!

پی نوشت: به هر کسی که ادعا میکند عشق زمین رو فهمیده پیشنهاد میکنم این کتاب رو بخونه و البته در ضمن خوندن به آهنگ نوای اسرار آمیز Edward Elgar رو هم گوش بده و عشق کنه...منکه باهاش پرواز کردم. خیلی سخت بود برگزیدن چند جمله اما چند خط بالا چند جمله زیبا از این نمایش نامه ی بی مثال اثر نویسنده محبوبم اریک امانوئل اشمیت بود...بیت ابتدایی هم مال خودمه.

خدایا دوست دارم که اینقدر خوبی و دستت رو دور گردنم حس میکنم و گرمای وجودت رو در وجودم...خدایا مرسی که هستی مرسی که لایق دونستی بنده ات باشم...مرسی خدا واقعا مرسی...

/ 1 نظر / 25 بازدید
حسین

جلوه گل عندلیبان را غزلخوان می کند / نام مهدی صد هزاران درد درمان میکند مدعی گوید که با یک گل نمی گردد بهار / من گلی دارم که عالم را گلستان میکند . . . عید منتظران مبارک