الف پایو کوییلو و من...

سال نو مبارک...امیدوارم امسال سرشار از معنویت و آرامش پ از شادی و سرور برای همه باشد....آمین!

امروز یقینا روز خاصی است...صبح برای نماز بیدار میشوم...خوابم نمی آید ولی برای قدرم زدن هم ساحل نمیروم...دیروز از گرمازدگی حالم بد شد حوصله تحمل گرما درصورتی که 99% راحت و آزادند رو ندارم...بماند که من با والاترهامعامله کرده ام وجوابم را میگیرم..به زودی...بگذریم!

کمی به کارهای خود رسیدم ولی دلم هوس کرد کتاب بخوانم...الف از پایولوکوییلو...10 صفحه بیشتر نخواندم ولی وقتی کتابهایش را میخوانم دوست دارم یک خط بخوانم و ساعت ها فکرکنم...دوست دارم به طاها بفهمانم فکر کند به جای شبانه روز فیلم دیدنهایش ولی شاید هنوز فاصله دارد تا نیازمند به فکر کردن باشد...شعرهای سید منصور رضوی(سمر)را میخوانم...خیلی وقت است هیچ شعری نگفته ام...فراموشش کردم ...یعنی...حقیقت این است که دیگر مفید و خواستنی نمیدانمش...هست،نه اینکه نباشد چون دیروز روی ماسه های نرم "جزیره جیمز باند" با انگشتان دست و پا بارها همان طراحی را با اسمش به تصویر کشیدم ولی خودم میدانم و همه میدانند که دیگر بامن یگانه نیست....دنبال عشقی بزرگ وخالص ام...عشقهای زمینی برایم بی معنیست و فعلا درجایگاهی نیستم که بتوانم و بخواهم تجربه اش کنم .میدانم کجا میتوان یافتش ولی نمیدانم چرا با اینکه میبینم با راههایی که جلوی پایم میگذارد سعی دارد به او نزدیک شوم ولی هنوز دورادور نگاهش میکنم و بیصدا با او حرف میزنم...حرفهایش را هم نمیشنوم...گاه میخوانم پندهایش را...ففقط همین...یا هنوز لایق دوستی نزدیکتری با او نیستم یا هنوز بیش از اینها باید قدم بردارم در راهش...نمیدانم...از ندانستن بیزار شده ام...میخواهم همه را بدانم...همبن که "او" را بفهمم برای بس است...زیاده خواه شده ام به گمانم...

به تپه های سرسبز پشت هتل نگاه میکنم...بادهم که بزند بادگرم است دیروز زیبابود دست زدن به صخره ای که 5000 سال قدمت داشت احساس میکردم هم سن باشیم...پایولو کوییلو راست میگوید وقتی چیزی یاد میگیری سراسر شوق میشوی تازه میشوی ولی اکثرشان فراموش میشوند در سیاه چالی که نمیدانم به فنا میرسد یا موجودیتی جدید...

تنها دوصفحه دیگر خواندم ولی با حد یک گردباد وحشتناک اینجا غوغا شده است...اکنون یعنی دقیقا کی؟وقتی میگوید"لحظه اکنون اما،خارج از زمان است"...گیج شده ام...به کتاب "هوس باز سادق هدایت"که دیشب خواندمش فکر میکنم...به تفسیرالمیزانی که در فرودگان بانکوک من و طاها با هم خواندیم و درباره خیلی چیزها صحبت کردیم به بهانه اینکه نماز خانه فقط جای نماز است عبادت و برای استراحت به انجا نرفتیم...خوشحال بودم که بامن هم عقیده است... دوران حساسی دارد الان، باید کسی راهنمایش شود...شاید بتوانم...امیدوارم بتوانم...

فهمیدم....فهمیدم گیر کار کجاست...جی. در کتاب "الف" میگوید: ((ببین چه کاری را ناتمام رها کردی و کار را تمام کن...بفهم درونت چه میگذر تا بفهمی درون دیگران چه میگذرد)) میدانم چه کاری نیه تمام مانده و این تنها دلیلیست که باعث میشوند در گذشته اسیر باشم...میترسم که هزینه اش سنگین باشد ولی جی. در ادمامه گفته بود ((هرکسی را که ملاقات کردی دوباره از راه خواهد رسید هر کس را از دست داده ای دوباره برخواهد گشت {نمیدانم این مامانجون رو هم شامل میشه...و ایجون محمدم رو هم} .لطف ایزدی که نصیب شده کفران نکن.)) بهتر که فکر میکنم در این عمر 20 ساله ام بارها ترسیدم و جلو نرفتم بارها ندانستم و در سکون حس هیجان را کشتم...حالا که فهمیده ام باید کاری کنم..."برای رسیدن به آنچه قبلا نداشته ای مسخره است اگر بخواهی همان کارهای گذشته را تکرار کنی" اگر قرار بود با اینکارها به آن برسی تا بحال رسیده بودی پس یقینا راه اشتباه بود...قانون بازی را بلد نبودی.

حتی دیگر نمیترسم که بدانند کیست که اینها را مینویسد چون فکر میکنم بتوانم یاد بگیرم که دست پیش بروم...هرچند دنیا به گونه ایست که وقتی نقطه ضعفت را بدانند از همان به تو ضربه میزنند ولی درست که فکر کنیم میبینیم این به نفع ماست میفهمیم ضعف کجاست و قوی تر میشویم...با یک زخم کسی نمرده ولی اگر نقطه ضعف ها زیاد شوند آنچنان پرتت میکنند که بلند شدن سخت تراز مراقبت از زخم سطحی است....{از این افکار متعجب میشوم....تا به امروز اینگونه نمی اندیشیدم...یقینا امروز روز خاصی است} در جایی خود میگوید(برکت بخش تا متبرک شوی)و بعد خود اعتراف میکند که این از حکمتی است در وجودش که از آن آگاه نیست ومیداند مال او نیست ولی هراز چندگاهی ظهور میکندو او را از شک به تمام آموخته هایش باز میدارد.{او شصت سال سن دارد و یک سال کم ولی من فقط بیست سال اما چیزی که پیش از این نگاشتم هم همین بود دقیقا...به خودم شک میکنم من هنوز راه طولانی دارم تا فهمیدن هر آنچه باید بفهمم هنوز خیلی با او فاصله دارم}

***ادامه دارد...***

پی نوشت مهم:از تمام خوانندگان این متن تقاضا دارم نظرشان را بنویسند حتی بی نام و نشان...میخواهم بدانم دیگران در این باره چطور می اندیشند یا آیا در درون انها هم همین اتفاقات جاریست؟کمی متن طولانی شد ولی خیلی از انچه که باید را،هم نگفتنم... بینهایت سپاسگزارم از اینکه به من پاسخ خواهید داد...

/ 11 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نیلوفر

سلام فعلا نظر نمیدم چون خیلی فکرم مشغوله و نمیتونم هیچ چیز رو درک کنم حتی درس هام رو. در اولین فرصت برات نظرم رو میگم خیلی دلم میخواد ببینمت.[تلفن][گل]

عادل

سلام ثنا جان سال خوبی برات آرزومندم. متن قشنگت رو خوندم اما خیلی سریع و گذرا... بر میگردم و دوباره مو به دمو میخونمش. این روزها کمی فکرم درگیره و بیشتر توی بغل کتابهام میخوابم. بیستر با تفکر دیگران زندگی میکنم. شاید اسن بهتر باشه. سال خوبی داشته باشی.

عمران

درود بر شما این افکار و بلکه بدترش و پراکنده تر، همنشین هر روز و هر شب منه. البته جدیدا یاد گرفتم که باید این افکار رو تحت کنترل و اختیار خودم در بیارم و نذارم هر فکری که خواست به من تحمیل بشه. درگیری هایی رو گفتین که یه آدم مسئول با خودش داره. حتی مسئول کتاب خواندن طاها بجای اینکه تلویزیون ببیند. در حالیکه اصلا نیازی به این کار نیست. هر کسی توی زندگی راه خودش رو میده و اینکه بخوای دیگری رو ترغیب کنی که راه دیگه ای رو بره، معمولا جواب نمیده و فقط باعث سر خوردگی میشه. کتابهای کوئیلو رو نخوندم. یعنی یه بار یکیشو دیدم و نتونستم باهاشون ارتباط برقرار کنم. بانکوک خوش بگذره. بجای این افکار، بهتره از مناظر اونجا لذت ببری و ذهنت رو روی اونجا تمرکز بدی

حمیدرضا

سلام. سال نو مبارک... من هنوز می ترسم که کسی بدونه این وبلاگم رو کی می نویسه. نمیتونم تصور کنم که چه جوابی بدم در برابر این نوشته ها... این فکر دوباره شروع کردن دوباره از نو کاری رو انجام دادن دوباره به سکون و سکوت نرسیدن در برابر خواسته ها و آرزوهای درونیم ، همیشه با من هستش اما نمیشه... خواستم تغییر کنم اما نشده باز به سکون و سکوت رسیدیم. انگار هنوز آماده نیستم... من به عشق آسمانی عقیده ای ندارم . برام ایمان واقعی مفهموم داره اما عشق نه. عشق زمینی و مادی هستش نه مجازی و آسمانی...

عمران

درود بر شما در مورد نظرتون توی وبلاگم: اشاره به اخلاق پیامبر کردین که اگر چند تاشون رو اجرا می کردیم متحول میشدیم. فقط خواستم اشاره کنم که چند تاشون رو هم اگر عملی نمیشد جامعه به لجن کشیده نمیشد. مثل ترور مخالفین و ترور کسانی که به انبیا توهین می کنن، مثل اعدام، مثل حکم ضد انسانی و وحشیانه سنگسار، مثل تبدیل کردن جامعه به خودی و غیر خودی (زنار بستن غیر مسلمانان برای شناسایی مسلماناز غیر مسلمان)، مثل دروغ مصلحتی، مثل تقیه. اگه اینها رو هم انجام نمیداد جامعه ما گرفتار اینهمه بلایای ضد انسانی نمیشد و اینهمه خون بیگناهان بنام دین ریخته نمیشد.

irman

1/eidet mobarak!!! 2/sana dar tailand!!!!avalesh fekr kardam shomal ya dubai hasti vali bad..... 3/haghightesho bekhai be ghole christian buben darune hame ma mokalemeyi dar jaryan hast ke gah donya an ra ghat mikonad...va rastesh man aslan movafegh nistam kasi ke rafte dobare barmigarde man fekr mikonam kasi barmigarde ke vaghan arzeshe mundan darad....ba un ghesmatam movafegham ke bayad karhaye natamamo tamum kard chon be nazare man yeki az chizhayi ke hamishe hame maro azyat mikone karhaye natamam hast.....khube ke inghadr ru aghayedet pa barja hasti....arezu mikonam hamishe shad va movafagh bashi.

امادیوف

نمیدونم بهت غبطه بخورم یا بترسم از اینکه به جای شما باشم، با این همه ریز بینی و افکار مختلف. این همه احساس. من نزدیک چهار سال از تو بزرگترم و در بیست سالگی افکارم و عقیده ها و بینشم به زندگی و پیرامونم کاملا فرق کرده با حالا. تجربیات و اتفاقاتی که افتاد نگرش من رو عوض کرد. شاید وسعت اعتقاداتم کمتر شد اما اون قسمتی از ایمانم که باقی موند ریشه دارتر و قوی تر شد، الان در سن و شرایطی هستی که اگر خوب فکر کنی و بیشتر عقل رو ملاک قرار بدی نه احساس، میتونی تغییراتی که در عقاید و نگرشت ایجاد خواهند شد رو در مسیر درست قرار بدی. عشق زمینی، عشق به خدا، هستی و جایگاه ما تو اون. فقط اینو بدون که من نسبت به اوایل ورود به دانشگاه یعنی چهار-پنج سال پیش همه افکار و عقایدم شکل گرفته و تغییرناپذیر تر شدند. پس حالا که انعطاف پذیرند درست بسازشون.

nova 6

سلام....متن برای من یه خرده سنگین بود...ولی اگه وقت کردم دوباره میخونمش...یکی از جملات متنتون چندثانییه ای منو برد توی فکر: ((ببین چه کاری را ناتمام رها کردی و کار را تمام کن...))[گل]

♥ ρεRƒοЯіη ♥

زاهدی در همه احوال خدا با او بود او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد

یه عوضی که دیگه عوض شده

ممنون از لطفتون خوشحال میشم بدونم از کدوم یک از جمله هام خوشتون اومده در ضمن، من عادت ندارم متن طولانی بخونم به خاطر همین شرمنده شدم و نتونستم وبلاگتونو بخونم، اگه خودتون نوشتید باید تبریک بگم بهتون سبز باشید