از همه چیز ...

تشنه ام...

تشنه ی آب زلالی که در آن غرق شوم و شعر در گلویم بپرد....

آتشم...

آتشی که باید شعله بکشد تا آرام گیرد از درون...

هیچ لذتی همپای لذت گام برداشتن بر روی برگهای خشک پاییزی نیست

اگر بر تپه ای نارنجی شده از برگهای خشک بپری ...چه بهتر...یا اگر با دست ها و پاهایت برگهارا پراکنده کنی...وای...عجب صحنه ای می شود...

هیچ کاری نکردن هم لذتی دارد

همین که صبح بیدار و خواب آلود

شکلاتی از زیر بالشت در بیاوری و نرم نرم بخوری...

فیلمی ببینی و هنوز کسی نگوید باید از تخت خواب دل بکنی...

 

چه بگویم...مدتهاست این طراوت تک درخت کم آبیاری شده...نه اینکه دوست نداشته باشم بنویسم و نه این که نمی نویسم اما رنگ نوشتنه هایم تغییر کرده...دیگر تمام شعرها و نامه ها و حرفهایم بوی یک نفر را گرفته و اختصاصا برای یک نفر!...

آخ که چقدر برای چند دقیقه خلوت کردن با خودم دلم تنگ شده بود...

این مدت تماما بیمارستان هستم و بخش های جذابی را سپری میکنم رادیولوژی و جراحی را بیش از همه دوست داشتم... از اینکه یاد میگیرم و پیش می روم راضی ام...هیجان زیادی دارد... سرو کله زدن با آدمهای عجیب و غریب، آدرنالینی که بالا میرود...حس رضایت کشف مشکل موجودی زنده...حس میکنم کمی هم از کار بالینی خوشم می آید!:)

 

یک دوست قدیمی که سالهاست باهم مکاتبه میکردیم را از نزدیک دیدم ....دیدار جالبی بود...آدمی که مدتها بدون تصویر برایم عزیز بود و هنوز هم هست و خواهد بود...دوستی که شاید سالها فاصله میان ما باشد ولی دلهایمان چندان فاصله ای ندارند...امیدوارم این دیدار اثر بدی بر رابطه مان نداشته باشد!

دیگر چه بگویم؟...

سخنرانی های خانم دکتر همیز را گوش می دهم خیلی آموزنده است و در تلاشم آیین زندگی را بهتر بیاموزم...:)

و دیگر ..

پاییز و فصل زیبای شعر و باران است...دوستش دارم و مدام سر میکشم جام طلای برگهای عاشق را...

هیچ!!!

/ 2 نظر / 50 بازدید
علی

سلام دوست عزیز. خوشحالم که روز به روز چیزهای جدید در فعالیت حرفه ای یاد میگیری. انشاالله یکروز همه رو در مسیر خودش به کار ببندی. چقدر زیبا این روزهاتو توصیف کردی و چه خوب که با دوست قدیمی دیدار داشتی. دوست خوب نعمت بزرگیه. [گل]

علی

درود بر خانم دکتر.