گوهر دل را نزن برسنگ هر نالایقی

 

آرام بود... اقیانوسی که سنگ یا صخره مطلاتمش نمی کرد...

آرام بود و دلهره اش را که گاه تا مرز عصبانیت پیش می رفت کنترل می کرد

آرام بو و این نکته را مدام با خود تکرار میکرد...

آرام بود...و دوست داشت آرامشش را ده قلب های بی قرار هدیه کند

آرام بود.چون میدانست آنچه آینده را دشوار میکند تفائتیست که با عادت های امروزش دارد

آرام بود...

"عشق دل مضطرب نمیخواهد....قرار و آرام بگیر"

و این نجوای نادر ابراهیمی با صدای دهکردی درتمام اتاقش پیچید و نرم نرم از پنجره بیرون رفت...حق داشت فضای آن اتاق برای وسعت این کلمات کوچک بود...

آرام بود و اطمینان داشت پایه هایش درست است...اگر لرزشی هست گذراست اگر شکی هست برای رسیدن است

آرام بود چون سایه ای پیش رو نمیدید و این یعنی جهت درست است....پیش به سوی نور....

آرام بود و پشت سر را نگاه نمیکرد...گامی به جلو برمیداشت هرچند کوچک...

آرام بود و دوست داشت آرامشش را فریاد بزند...

کودک درونم آرام بود و ستودنی...

 

پ.ن: گاهی می شود که نوشتن به اندازه سخن گفتن برایم لذت بخش نیست...

پ.ن: دل است دیگر....تنگ می شود....میگیرد ...عادت میکند....بسته می شود...و حتی گاهی از دست می رود...!

"گوهر دل را نزن برسنگ هر نالایقی/ صبر کن پیداشود گوهر شناس لایقی"

/ 1 نظر / 25 بازدید
نیلوفر

ارامش و گام به جلو مهمترین چیزها در زندگی هستند