ذهن بارون زده

ما چون ز دری پای کشیدیم ؛ کشیدیم
امید ز هر کس که بریدیم ؛ بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشه بامی که پریدیم ؛ پریدیم
رم دادن صید خود از اغاز غلط بود
حالا که رما ندی و رمیدیم ؛ رمیدیم
کوی تو که باغ ارم و روضه خلد است
انگار که دیدیم ندیدیم ؛ ندیدیم
صد باغ بهار است و صلای گل وگلشن
گر میوه یک باغ نچیدیم ؛ نچیدیم
سر تا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل
هان واقف دم باش رسیدیم ؛ رسیدیم
وحشی سبب دوری و این قسم سخنها
ان نیست که ما هم نشنیدیم ؛ شنیدیم

"وحشی بافقی"

 

خیره شد...گویا با چشمانش فراتر از پوست او را میدید...مات و مبهوت...فکر میکرد..به گمانم!...ناگه به خود آمد...نزدیک تر شد...شروع کرد به چرخ زدن...دور تا دورش را مدام میچرخید...بارها و بارها...سرگیجه معنی نداشت...وقتی مست شده بود...دستهایش روی بدن او سر میخورد...باهر انحیای بدن او دستانش قوس میگرفت...ناز میخرید...با چه آرامشی...دستانش خیس خیس بود...بوی تن او از خود بی خودش کرده بود... چشمانش نیمه باز بود...حرکاتی آهسته را با دستانش تکرار میکرد...میترسید به تن نازک او ختشه ای وارد شود... هر بار به یاد می آوردکه هر دو از یک چیز موجودیت دارند هستند... باید با اومداراکند...نکند بر چهره اش سیاهی بشید...نکند چهره صافش چروکیده شود...هنوز خام بود...تازه اول راه بود, این را نیک میدانست...سالهاست کار او همین است...نرم که باشد نقش میپذیرد ولی همه روزی سخت میشوند...و امروز روز اوست...عاقبت آخرین نقشها را هم کشید... باز کوزه گرماهر ما  از گل تر, کوزهای از نو آفرید...

پ.ن:دوست دارم خوانده شوم...و خرسند از اینکه بیانم بر دل نشیند...اما دوست تر دارم که با یادی از این دفترچه کوچک باشد...همین!

پ.ن:میخوام یک بت 6ساله رو بشکنم...حسته شدم ازکشیدنش...سنگین شده... خیلی سنگین...

شاید خود شیفتگی باشه ولی این متن خیلی به دل خودم نشست...من دیوانه بوی خاک و بارونم...دیوانه سفال...

بعد نوشت:شعر بالا رو میتونم به جرات زیبا ترین شعری بشمارم که این اواخر خوانده ام...دیوانه وار زیباست...

/ 11 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
غریب آشنا

سلام سلام بازم سلام ممنونم سر زدین![لبخند] السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(علیه السلام)[گل]

عادل

[گل] هم متن زیبایی بود و هم ترانه نوستالوژیکی توی وبت گذاشتی. منو برد به نوجوونیم... [گل][گل]

سلام.ان نیست که ما هم نشنیدیم ؛ شنیدیم

حمیدرضا

سلام.ان نیست که ما هم نشنیدیم ؛ شنیدیم [گل][گل] .... شکستن بت کار راحتی هستش اما فراموش کردن فکر ش...

صادقی

سلام موافقم با نظرت.. گاهی وقتا لازمه آدم بت بشکنه.. فقط اگه شکوندیش خاک و ته مونده هاش رو هم به باد بسپار تا خیلی زود پشیمون نشی بدرود

artmis

متن زیبایی بود...گاهی اوقات یه چیزایی روی مغز آدم یا شایدم توی دل آدم سنگینی میکنه وقتی با کمک قلمت اونا رو تخلیه میکنی یه آرامش عجیبی بهت دست میده...امیدوارم تو هم بعد از نوشتن این متن همین حسو تجربه کرده باشی... موفق باشی عزیزم[گل][گل][گل]

عمران

اون شعر به این خاطر به دلت نشست که با شکستن اون بت شش ساله تناسب داشت. بهترین کار عموما شکستن بت هاست. از بت عقیده تا عشق تا ........