چشمهایت...چشم های باز...

"چشماتو باز کن"...این را شنید و با وزش نسیم دلچسبی بر پهنه گونه هایش به زحمت پلکها را از هم باز کرد... آسمانی آبی و ابرهایی که از پیش دیدگانش گذشتند...خود را میان سبزه زارهای بلند در سایه "تک درخت" یافت...به زانو نشست دستانش به کوچکی دختر بچه ای 7ساله بود... پیرهنی سپید با گل های درشت قرمز به تن داشت...موهای روشنش با چین و شکن تا بازوانش را پوشانده بود...چشمان به رنگ عسلش را به اطراف چرخاند...هیچ چیز آشنا نبود...اما ترسی هم به دل نداشت...بلند شد و تا کلبه ای در آن نزدیکی دوید...با صدای خنده هایش سبزه ها موج میزدند.. گندم زار گیسوانش را به باد می سپرد و رها بود...رها...به کلبه که رسید با احتیاط در را فشرد ناگهان نور شدیدی تابید آنقدر که چشمانش ناخود آگاه بسته شد...

"چشماتو ببند" ....کمی سکوت...."آی ...فکر نکنم حواسم نیستا گوشه ی چشمت بازه...محکم ببند..." لبخند زیرکانه ای می زند و اعتماد می کند... چیزی را جلوی صورتش تکان میدهد تا مطمئن شود...کمی این دست و آن دست میکند انگار نکران باشد...انگار درونش با کسی صحبت میکند....و شاید گفتگویی در دلهاشان باشد که من نمی شنوم...اما نمیتوان حضورش را انکار کرد...نهایتا حلقه ساده اما زیبایی را از جیبش در می آورد و در لابه لای گل سرخی در دستانش می گذارد..."چشماتو باز کن"...هردو خیره به چشمان هم لبخند می زنند... با شوق...

"چشماتو باز کن"...با دستانی که محکم به دور بدنش حلقه کرده بود با تمام وجود تکانش میدهد...این بار دهم است که سر بر سینه اش میگذارد تا شاید صدایش کند...نفس مصنوعی...مالش قلب...بارها و بارها...دستانش سرد شده است...دیگر رنگی به رخسارش نمانده...لبهایش اسمی را هجی می کند...اشک اجازه نمیدهد حقیقت را درست ببیند... ساعت را ...دنیارا... خودش را ... دیگر نمیبید تا زمان پرکشیدنش را اعلام کند... چشمهایش را می بندد و از پا می افتد...با تنها توانی که دارد داد می زند...."چشماتو باز کن..."

"چشماتو باز کن"...این را بلند فریاد میزند...آنقدر که میتوان فهمید جایی همین نزدیکی است...انگشتان کوچکش را به لبه ی دیوار گرفته تا تعادلش را حفظ کند...با اینکه میدانم کجاست به روی خودم نمی آورم ...داد می زنم" اومدما"...ریز ریز میخندد... صدای تپش قلب کوچکش که از اضطراب تند میزند را می شنوم...از کنارش بی توجه رد می شوم و ناگهان او را به آغوش می کشم...به هر راهی میخواهد فرار کند و با ذوق جیغ می زند...او برد اگر چه ظاهر چیز دیگری باشد!

"چشماتو باز کن"...با دلسوزی، همراهی با لرزشی اندک در صدایش که ناشی از نگرانی بود ...راست هم می گوید...انگار چشمانش باز بود اما هیچ چیز را نمیدید... بدی ها را نمیدید...فقط بتی که در ذهنش ساخته بود را مجسم میکرد و می پرستید... انگار نه انگار که حقیقت چیز دیگریست...اشک می ریخت شاید از جلوی چشمانش پاک شود...شاید ...نمی شود...نه...می شود...!

توضیح: همیشه از این مدل نوشته های موازی با محوریت یک چیز ولی داستان های متفاوت خوشم میومد...امیدوارم تونسته باشم اونچه تو ذهنم بود رو درست خلق کنم. خوشحال میشم راهنماییم کنید!

پ.ن: موسیقی بی کلام مرا با خود میبرد و آرامم میکند...و در پس این آرامش مینویسم...آهنگهایی مثل Comptine d'Un Autre Été از Yann Tiersen یا موسیقی ای از Tien Dua یا موسیقی وبلاگ هذیانات...

فردا شب شب آرزوهاست"لیله الرغائب" امیدوارم پاسخ همه دعا ها و آرزوها آمین باشد...امیدوارم دلتان با خواست خدا یکی باشد...

التماس دعا...

/ 5 نظر / 28 بازدید
پسرمهری

گهگاهی به این باور میرسم که ذوق هنری که در یک فرد هست را نباید از او ستاند با کارهایی که حتی بچه ها هم دیگر انجام نمی دهندو ولی بعضی مواقع بزرگتر ها انجام میدهند کسی که خوب مینویسد را نباید با کلمات بیهوده رنجاند نباید نباید ونباید... فکر اورامشغول کرد... مشغول به خود... اوشایسته است که بنویسداو افریده شده که بنویسد... او عاشق نوشتن است ونه کس دیگر... چراباید اصرا کرد به او برای کاری که دلش یارش نیست... باید اورا درک کرد وشاید هم نتوان درک کرد ... عشقی که در سینه ی او نهاده شده بیشتر از یک شخص نالایق است... بیشتر...بیشتر و بیشتر و سه نقطه هایی که یه دنیا حرف در ان نهاده شده...

پسرمهری

روی نوشته هایت باید بیشترتامل کرد... نظ دادن کار سختی شده... ولی نه غیر ممکن...

علی

سلام دوست من. متن و نوشته زیبایی بود. ارتباط خوبی بین متن ها برقراره. لینک آهنگ ها همه فیلتره! [ناراحت]

نیلوفر

ثنا جونم نوشته هات عالین سبک نوشته هات عوض شده من دوست دارمشون

M-y

فوق العاده بود فقط همین رو میشه گفت انقدر زیبا و دقیق صحنه ها توصیف شدند که مثل یه فیلم سه بعدی میشه داستان رو تماشا کرد من که خیلی لذت بردم با نهایت صداقت و ظرافت تمام لحظه ها باز سازی شدند بسیار زیبا عزیزم یه دونه ای [دست][دست][گل]