سلامی بعد از مدتها....

فصل ها یکی پس از دیگری می آیند...و من و تو باهم در مسیر زندگی در حال عبوریم...عبوری دوشادوش...در آغاز فصل نویی ر زندگی مشترکمان....

رنگها بوی دیگری دارند در گرمای حضور تو...

بهار پر طراوت تر است وقتی زیر بارانش با تو قدم می زنم

وقتی تو مرا خوب میبینی و برای من با تمام مشکلات مبارزه می کنی....هرچقدر هم که می خواهد بزرگ باشد...از عشق ما برزگتر نیست....

تمام" چه خوب می شد اگر...."های دفترچه ام را تبدیل کرده ای به " چه خوب شد که..."تمام دوست داشتنی هایم را به مرحله ظهور و رساندی و در ثبوت آن کوشایی

خرده تفاوت ها را با گفتگو حل می کنیم و نمیدانم چرا گفتمان ما نیمه شب گل می کند و ثمر می دهد ولی نشاط  صبح مان را می ستاند...

آرامشی در وجودم حکمفرماست که هیچ چیز ارزش آن را ندارد که لحظه ای از آن بگذرم که اندکی افول یابد...

وابتدا و انتهای این راه خداست که با من است..."الهی من لی غیرک؟"

/ 1 نظر / 28 بازدید

[لبخند]