هماندم که "به تو نامه مینویسم...."

چیزی بگو...حرفی بزن...سکوت را بشکن

وگرنه سکوت این شبها عاقبت مرا می شکند...

 

روشنی صبح را تو سرچشمه ای یا سپاهی اسرار شب؟

به کدامین افق مینگری که مهجورم...

فقط امیدم به این است

سجده گاهمان یکیست...پس رو کن به هرکه خواستی...

 

زندگی گذرگه انسانهاست...یکنفر زودگذشت....یکنفر دیر آمد

زندگی باید کرد با رهگذران خسته دل و گریزپای

چاره ای نیست به جز تماشای نسیم

آنقدرکه قاصدک هاعشاقنه را با خود ببرند....

چاره ای نست به جزشمارش ثانیه ها

انتظار گذر راهزن از کوچه دل تا دل ببرد...

 

ومن از صبح سفر خواهم رفت به دیاری دور شاید

ننشین منتظرم

آنقد خواهم رفت چون رود روان

که به دریا برسم

کز غروب امشب

به افق فردا برسم

آنقدر قد بکشم

همچون آن سرود بلند

تا ببوسم روی ماه

اشک ریزم به آستانه دوست

مهر را پاییز به برگها بکشم

و سپید روی زمستان بشوم

خداحافظی سخت است حتی اگر...کوچه های اندکی را گز کرده و خاطره اندک رج زده باشیم اما

زمان خواهد گذشت

از من و تو وتمام کوچه ها....

پ.ن: چند روزه پاییزه در دل یاس رنگ بهار...گرم همچون چای عطر سرد او...تلخ چون شیرینی شکلات داغ...

 کاش امروز امام زاده صالح رفته بودم...شاید کمی آرامتر میشدم...

/ 1 نظر / 26 بازدید
پسرمهری

"کاش امروز امام زاده صالح رفته بودم...شاید کمی آرامتر میشدم..." به قلبت رجوع کن... وجودی را خواهی یافت که... آرام آرام آرامت خواهد کرد... همان وجودی که به تو از تو نزدیکتر است...