اتوبوس

ساعت چهارونیم...دانشکده دامپزشکی دانشگاه تهران...اتوبوس شیک!شرکت واحد(یقینا با اتوبوس های دانشکده هنر دهه 40 دانشکده قابل مقایسه نبود) 2رزیدنت که به هوای هم آمده بودند و من و 2تن از دوستان و بقیه سال اولی...اصلا شبیه آدمهایی نبودیم که به نمایشگاه تخصصی نشریات می روند.(بماند که ربطی به ما نداشت!)...انواع پفک و چیپس طی راه 10 دقیقه ای خورده شد!!!

ساعت شش...باز در همان اتوبوس این بار با مجله های فلسفی و کتب عکس و شعر...کتبی که یقینا بازتابی از درونم بودند...عکس هایی چند نفره...

ساعت هفت...اتوبوس های تندرو به سمت خانه...پسر بچه ای شیرین که خانمی به خاطر توان اندک پاهای ضعیفش بلند شد تا او بنشیند اما او طاقت نداشت کسی را ایستاده ببیند و به خاطر خانمی شاید 40 ساله بلند شد و لبخند رضایت زیبایی بر چهره معصومش نشست و من هم بلند شدم تا دختری که گلدانی کوچک دردست داشت بنشیند...و در پایان در گوشش نجوا کردم" خدا قلب مهربانت را خیلی دوست دارد"...مردانه نگاهم کرد و لبخند زد...اگر چه دنیا حق گرفتنیست اما گاهی باید نیکی کرد نه برای اینکه اون صندل حق من و آن پسرک نبود بلکه برای "او" بود که برخاستیم...که میبیند!

ساعت هفت و نیم، اتوبوس به سمت خانه...دو دختر پیش دانشگاهی با شور و شوقی وصف نشدنی که میخندیدند و همه اتوبوس را به وجد آوردند(البته خانمی که به بدی با آنها رفتار کرد را کنار میگذارم) کمی درباره رشته های مختلف با او سخن گفتم و پیاده شدم...

کتاب نوشت:محبت بی معرفت ارزشی ندارد...بت پرستی است، شناخت مکتب و شخصیت علی(ع) است که موجب عشقی فزون می گردد...من بزرگتر از آنم که در دل داری و کوچکتر از آنم که بر زبان..خودش میگوید.

تنهایی زاییده عشق است و بیگانگی "فروم"

انسان به میزانی که به انسانیت بیشتر نزدیک میشود بیشتر احساس تنهایی میکند..."علی تنهاست"

پ.ن: بازهم نشانه...دقیقا بعد از کلاس مستقیم سمت خانه آمدم و دقیقا زمان اذان مغرب جلوی در مسجد خودم رو پیداکردم...ندا دادند" حی علی الصلاه" و من هم لبیک گفتم..."او" میخواست و چنین شد...

نوروز نوشت: دلم یکم وقت اضافه میخواد...میخوام واسه امسال یک مدل شیرینی خودم بپزم و برای همه کارت پستال بکشم...امیدوارم برسم.فقط جمعه ها براش وقت دارم...

کشتارگاه: خیلی وحشیانه بود....حداقل تا مدتی به گمانم گوشت گاو نخورم!همه امیدم دکتر خنجری بود از کنارش یک قدم هم دور نمیشدم...

تصویر این روزها..دستانی لخت و بی آلایش درختان است که عاجزانه سوی خدا بلند شده اند...در امید معجزه ای از وجود "او" که باز زندگیشان به بار نشیند..."اوست پناه و پشت من...تکیه بر این جهان نکن"

/ 6 نظر / 28 بازدید
عمران

درود بر شما یه بار از یه نفر نحوه کشتار گاو رو شنیدم و واقعا وحشت کردم. و بازم دیدم که انسان هم یه موجود وحشی است. حتی ووحشی تر از درندگان و وای به حال اون روز که ما اشرف مخلوقات باشیم دیگه بقیه شون چین

نیلوفر

your handwriting is so good I like it. when I read your veblog I think I do not you. but I underestand all the think I WANT I LOVE YOOOOOOOOOOOOOOU [گل]

پایدار و موفق باشی

نیلوفر

[متفکر]

دکترچه

"2رزیدنت که به هوای هم آمده بودند"[نیشخند] ندا دادند" حی علی الصلاه" و من هم لبیک گفتم..."او" میخواست و چنین شد تعابیر خیلی قشنگی بود. مخصوصا دومی.منم به چنین پیشامدهایی تو مواقع خاص خیلی اعتقاد دارم!

الیکا

اشکمو در آورد :( باید باهات در مورد این انسان دوست داشتنی و سراسر مهربونی که پست ها رو میذاره بیشتر صحبت کنم، شاید بهار یه بهونه جدید دستمون بده بدون دلیل دوست دارم،