بغض سنگین جمعه های سرد

 

ساعت 2 عصر...

بوستان سنگی خالی از تن ها...

بر برفهایی پا میگذارم که رد پای متفاوتی را به خود دیده است...گرمای خنده های کودکانه،گرمای دو دست چشیده،...

جایی که برف دست نخورده ای خودنمایی میکند ردی ناشی از فرو افتادن شی نامنظمی به چشم میخورد

بی اختیار خم می شوم...برگه ای است که مچاله شده...بازش میکنم...

از تک تک کلمات می توان دلهره و اضطراب خواند... میتوان لرزش دست نویسنده اش را دید!

اما از چروکیدگی آن معلوم است درد سنگینی کشیده است هنگام مچاله کردنش...

چه گذشته بر این حوالی نمیدانم...

نامه اما پر از احساس است...احساسی که میان برفها یخ زده و سرد شده...

دلم گرفت...فقط همین!

پ.ن: با عصر جمعه هرکاری کنی غم داره...جمعه هایی که 4 نفره سرنشه سنگینه...

پ.ن: در زمستان سرد در راه پوشیده از برف نگاهت به راهی باشد که سو سوی نوری دارد...شاید دور باشی لیکن انتها گرم خواهی شد...ادامه بده جوان تر از آنی هستی که خودت را دست کم بگیری...دوست دارم در اوج نگاهت کنم و با افتخار نشانت دهم...برو...

/ 5 نظر / 18 بازدید
m.y

نازنين از لحظات زندگي لذت ببر هر تجربه متفاوت اغاز يك دانش جديد است از ان درس بگير و استفاده كن هرروز خدا زيباست چه٤نفره و چه ٢نفره به زودي در كنار هم خواهيم بود