پشت در کافه ای از شهر

از پشت پنجره های تیره انگار آنجا پرنده پر نمیزند. با تردید دستش را روی در تکیه میدهد و اندکی فشار...در با صدای دلنشنی حاصل از برخورد پولکهایی از صدف باز می شود. صدفهای یاسی رنگ که در نور کم فضا هنوز تلالو خیره کننده خود را به یغما نداده اند. نور خیابان از لابه لای او و چهارچوب چوبی هجوم می آورد به آستانه در اما گویا کسی تاریکی فضا را چنگ میزند از دستان نور و در بسته می شود. هنوز عینک به چشم دارد. نه اینکه فراموش کرده باشد عینک جیوه ای را از چهره اش بزداید بلکه از پشت آن حقیقت آدم ها را میبیند و راضی به از دست دادن این فرصت نیست. نگاه ها سوی او برمیگردند و سکوت حکم میدهد. لیکن چندی بعد دوباره صدای چلچه ها آغاز می شود. میزها تماما دونفره چیده شده اند و تنها یک میز در گوشه ی چپ به دوار تکیه داده شده و نا گزیر تنها جا برای نشستن یک نفر دارد. از میان میزها خرامان می رود تا حتی باد پیرهن آبی رنگ بلندش این گندم های قد کشیده پشت میزها را آشفته نکند. بالای میز تک نفره فانوسی قدیمی سوسو میکند و سایه خود را روی میز نگه می دارد.مینشیند و خیره می شود. تک تک اجزای بازیگران را یک به یک حلاجی میکند. قلب یکی سرد شده دیگری گرگرفته از حیا. یکی از درد میگوید دیگری از وفا. یکی به چهره نقاب خشک زده آنیکی جلا.خسته می شود از بازی دستهای روی میز که ادعای حرف دارند و هوس اتصال تنگاتنگ اما در اوج بی حسی اند در کما. لباسهایی که به یقین ساعتها غربال شده اند تا جلوه گر شوند .بوی عطر خنکی که نفس ها را احاطه کرده. و اندکی نور که ماهرانه پاشیده شده بر تصویر روبه رو. عینک را برمیدارد و روی میز شکلات داغی راکه پیش خدمت بنا بر عادت همیشه آورده است نگاه میکند. دیگر داغ نیست، سرد شده، دیوار یخ زده و پنجره از پشت نور چراغ ماتم زده نجوا میکند سکوت شکستن را...چشمهایش گرم میشود و تصویر مات شده می لرزد از کنار چشمهایش. دستان زمستانی اش را به دیده می فشارد و در خود فرو می رود.وقتی به خود می آید که دیگر صدایی جز هوهوی باد و شستن لیوانها گوش نوز نیست و تنهاچشمش گل سرخ یادداشت روی میز را میبیند..."باز هم دیرآمده و رفتی!"

/ 3 نظر / 19 بازدید
پسرمهری

سخته خیلی سخته ... تکیه به کسی که هرموقع بهش نیاز داری... باهاش حرف داری... میخواهی که تو رو درک کنه اما نمیتونه چون جای تو نیست... میخوای یه چیزایی رو بگی بهش که فقط خدا میدونه اما اون تحمل شنیدنش رو نداره حتی برای چند ساعت... باز سکوت میکنی... شاید که دوباره سکوتت را بشکند... شاید در این سکوت تورادرک کند شاید چون ... کسی در سکوت همراه توست ... میدانی ... کیست؟ همون کس که تحملش از تو خیلی بیشتر است ... فقط گوش میدهد به حرف هایت حتی اگر گناهکار باشی... کمکت میکند حتی اگر گنه کار باشی... میداند که دوسش داری ... ولی تنهایت نمی گذارد... بر خلاف کسانی که تا بفهمند دوسشان داری تنهایت می گذارند... باید با او درد دل کرد... ولی.. درد جان نگفت... یعنی چه؟ به درد جان بگوییم که او راداریم... او که خیلی خیلی بزرگتر از درد جان است...

با دعات بهم برکت بده بهم هدف بدهسوگند بخور و بهم قول بده به قلبم پناه بده بهم دلایل جدیدی بده به رویاهام بال برای پرواز بده خوب بهم نگاه کن داری میبینی یا نه؟ من دارم گریه میکنم داری گوش میدی یا نه؟ من دارم گریه میکنم

کاکاپو

درود بر شما با کمال میل برقرار باشید