من بغض‌هایی را فرو بردم که ترسیدم / از رازهای سر‌به‌مُهری پرده بردارد

امروز

آری همین امروز که تو از پس رویاهای شبانه ام بیرون می آیی....جان میگیری و جان می افزایی

همین روزها که با توبودن معنی زندگی ام می شود

از تو گفتن کامم را شیرین می کند

دیدنت برقی در چشمانم می اندازد

حتی نامت لبخندی بر لبهایم جاری می سازد

همین روزهایی که اگر با تو نگذرد تلخ می شوم

اگر کم باشی دلخور می شوم

اگر کم سخن بگویی سردر گم می شوم و حس میکنم چیزی را گم کرده ام...

همین روزهایی که هر روزش نو ست

هربار چیزی جدید از وجود هم می شناسیم

هربار در پی جسنجوی هم به عمق چشمان یکدیگر خیره می شویم

همینکه می شنوم "نفس جان"...نفسم بند می آید و بعد جانی تازه در نفسم می آید...

همینکه کنارت آرامم و کنارم آرامی

همینکه به تو می نازم و به من می نازی

همینها دلیل "زندگی من" است...

دوستت دارم امین زندگی ام....

پ.ن: شعرهایی که طی این چند سال نوشته ام را در دفتری جمع آوری کرده ام. شاید روزی برسد که چاپشان کنم...

پ.ن: کسی عاقبت می آید که فراموش می کنی آنان را که رفته اند و آنان را که روزی دوست داشتی بیایند...و تمام احساست در یک نفر خلاصه می شود...

/ 2 نظر / 12 بازدید

[لبخند]

MY

شادمان از شادیت هستم هر روزت روزی نو وشاد باد بدون هر گونه گره و نگرانی