به دنیا سلامی دوباره باید کرد...

امسال وقتی همسری ازم پرسید"خانومی برای تولدت چی دوست داری؟" طبق معمول همیشه چیزی نداشتم که بگم دوست دارم و برای خود خودم باشه...کتابخونه؟نه مال خونه است نه من!...طلا؟منو خوشحال نمیکنه صرفا یک نماد خانوم بودنه که به اندازه کافی دارم...لباس؟بپوشم بقیه بیشتر ذوق میکنن تا خودم!...پس چی...

یهو رفتم کلاس سوم دبستان وقتی که مامان و بابا خواستن برای حج تمتع برن و ازم خواستن هرچی دوست دارم بنویسم که برام بگیرن و قرار بود از دداش کوچولوم هم مراقبت کنم.اما شرط این بود که املا کلمه درست باشه(همیشه غلط املایی داشتم حتی اینجا!) و من میکروسکوپ، طلسکوپ و عروسک نوشتم..."تلسکوپ" از لیست حذف شد...من سالها با میکروسکوپ خودم کارکردم و بعدها هم در رشته دامپزشکی بیشترعلاقه ام به کارهای آزمایشگاهی و کار با میکروسکوپ بود...نمیدونم شاید اگر بجاش تلسکوپ میگرفتن برام الان منجم بودم...وقتی به همسری گفتم از ذوق این کشف بزرگ که چه چیز میتونه بینهایت خوشحالم کنه اینقدر بالا پایین پریدم که همسری متقاعد شد فقط همین رو برام بگیره.

بالاخره تلسکوپ گرفتم و به عنوان اولین جرم آسمانی در آسمان شهر زیبای شاهرود زحل رو رصد کردم...خدا میدونه که چقدر ذوق کردم دقیقا مثل همون دختر بچه 9ساله...به خاله هام خبر دادم و به زحمت بسیار(باتوجه به حرکت زمین و خروج اجرام از دامنه دید من و همچنین عدم امکانات عکس برداری درست) یک عکس ازش گرفتم...ولی خیلی خوشگلتر از چیزیه که میبینید....

25سال از زندگی ام در این کره خاکی، در این آزمون الهی، در این فرصت محدود گذشت...و 3سال از تعهدم به محمد امینم میگذرد اما هنوز حس میکنم چرایی زندگی را بیشتر باید باکمک هم جستجویش کنیم و یقین دارم پایان قصه ام شیرین است، یک خداحافظی شیرین از این دنیا و یک سلام به دنیای آتی...فعلا سلامم را به دنیا تمدید میکنم برای 26 سالگی سلام دنیا و سپاس خداوندگار دوست داشتنی من...

کتاب "درمان شوپنهاور" از الوین دیالوم رو گرفتم. آخرین کاری که از این نویسنده خونده بودم و "نیچه گریست" بود که بینهایت دلپذیر بود و حاضرم مثل "ملت عشق" چندین بار بخونمش و "مامان و معنی زندگی" رو هم از همین نویسنده تموم کردم که واقعا عالی بود مضامین و نوع نگارش و نوع دیدش به مسائل و شاید بگویم بیشتر مرگ و گروه درمان موضوع نوشته های این نویسنده ی روانشناس هست اما انتهای داستانهیش را  باز میگذارد. از طرفی جالب است چون ذهن درگیر میشود و بی هیچ انتهایی پیش میروند اما از طرفی خیلی علاقه ای ندارم چیزی بی پایان باشد حتی یک پاییان تلخ رو بهتر از تلخی بی پایان میدانم .

در بخش همنشینی با پائولا از کتاب "مامان و معنی زندگی" میخوانید:

-ما میکوشیم زندگی را دو نفره تجربه کنیم اما تنها میمیریم...

-کسی که چرایی در زندگی دارد با هرچگونه ای خواهد ساخت.(ای جمله معروفی از نیچه است و گمونم تو کتاب "کافه ای به نام چرا" هم این جمله را خونده بودم)

در جنین انسان نه ریه ها نفس میکشند و نه چشم ها میبینند.پس جنین برای هستی ای آماده می شود که برایش قابل تصور نیست.آیا ماهم نباید خود را برای هستی بالاتر از فهممان و حتی فراتر از رویاهایمان آماده کنیم؟

مرگ ناگهانی وحشتناک است شما به وقت نیاز دارید تا بدون عجله و دستپاچگی دیگران را برای مرگ خود آماده کنید. شما نیاز دارید به کارهای نیمه تمام زندگی خود رسیدگی کنید. قطعا برنامه های شما مهم تر از آنند که رهاشوند باید به سرانجام برسند وگرنه زندگی چه معنایی دارد؟

زندگی را نمیشود به تعویق انداخت.همین الان باید زندگی کرد.

بگذارید خشم برود غم برود و ترحم به راه خودش برود. به ژرفی آرام و آسوده کانون وجودتان برسید و درها را بربخشایش، عشق و خدا بگشایید.(مراقبه ای با شمع که البته در کلای سوگا هم بارها لذتش را تجربه کردم)

اعتکاف در کلیسا: به عزیزی که مرده است ولی هرگز از او جدانشده اید بیاندیشید. در یک نامه خداحافظی همه چیزهای مهمی که هرگز به زبان نیاورده اید بنویسید. بعد در جنگل به دنبال نمادی از آن انسان بگردید و با نامه به خاک بسپارید.

با وجود اینکه هنوز دسترسی به مطالب و نظرات 94 به بعد در پرشین بلاگ و حساب کاربریم برایم مقدور نبود با این حال مطلب جدیدم رو گذاشتم امیدوارم زودتر تیم پشتیبانی بررسی کنند.

/ 0 نظر / 42 بازدید