از خدا میخوام که خودشو نگیره از من...

بهش فکر کردم...دنبالش کردم و فکر میکنم پیداش کردم....شاید چیز خوشایندی نباشد...مثل چند وقت پیش که احساس میکردم دنبال حس ترحم دیگرانم... یا شاید هم توجه، یک توجه خاص...آره حس میکنم ذهنم دنبال دلیل برای نوشتن است اما دلم نمیخواهد گزافه گویی کنم...نمیخواهم صفحه سیاه کنم! یک تلنگر که اغلب با خواندن چند وبلاگ به دست می آوردم را دیگر ندارم..دیگر هیچکدامشان نمی نویسند...تشکیل خانواده داده اند و سخت درگیرند...آنقدر کم آوردم که به دکه روزنامه فروشی پناه بردم و مجله داستان...تو این بلوا شروع کردم به داستان خواندن...مثل گرسنه ای که با ولع غذا را میخورد ...گاهی کلمات و پاراگرافهایی را میپراندم...قاشق هایی که نرسیده به دهان نیمی در میان راه می ریخت....اما پیش میرفت...و نتیجه هم رضایت بخش بود برای خودم!

ابتدا به این فکر افتادم که دوستی خیالی برای خودم بسازم واز او یا برای او بنویسم... به خاطر دارم از دوران کودکی همیشه میپرسیدم دوست صمیمی من کیست؟چرا دوست صمیمی ندارم(خدا دوست صمیمی هست اما نمیتوان دستش را گرفت...سر رو شونه اش گذاشت و برایش هدیه گرفت!مادر و پدر هم قبول اما من دنبال چیز دیگری بودم!)اما حس کردم دوست خیالی کاملا احمقانه است...وقت آن رسیده که داستان بنویسم... شخصیت پردازی کنم...واقعه ها را کارگردانی کنم...شاید با این کار بتوانم ناخود آگاهم را بیرون بکشم و از آن آگاه شوم...دوست دارم منتقدم باشید...و بخوانید...

صبح بود اما نه خیلی زود آفتاب کاملا آسمان را روشن کرده بود...عینک را از چشمانش برداشت...شاید انتظار داشت چیزی فراتر از دریچه چشمانش ببیند...اگرچه چشمانش تنگ شده بود اما همان چند پرتو نور کافی بود تا بخشی از تاریکخانه ذهنش را روشن کند... به ارتفاع نسبتا بالایی از شهر رفته بود...شاید برای پیدا کردن خودش... شاید برای از دور دیدن آدمها... کوچه ها...حادثه ها...شاید برای بزرگ شدن و کوچک کردن غولهای روزگارش... شاید قطعه ای از خودش را جایی جا گذاشته بود و به نبال تبلوری از آن شهر را برانداز یکرد...گیج بود، فقط میفهمید چیزی سر جایش نیست... لرزید... یک پیام: کجایی؟...مدتی تکان نخورد و خیره شد سرد شد...."کجام؟"... انسان ابعاد گوناگونی دارد، نمیدانست دقیقا منظور پیام چیست جسمش، روحش، فکرش یا همان قطعه ی گم شده؟ ...پاسخ نمیدهد... اما هنوز دنبال خودش میگردد...کجاست؟...از بلنداش شهر پایین می آید...شاید از خر شیطان هم! در هیاهوی روز گم می شود و چند ساعت بعد...دوباره پیام را میبیند...فراموش کرده بود، خودش را... .میخواهد جواب دهد "در خودم فرورفته ام...و شاید غرق بشوم"..."وقتی برم توی خودم شاید پاییز سال بعد برگرم"... اما هیچ یک را نمی نویسد... فقط چیزی مینویسد شاید خطاب به خودش..." زیاد عجله نداشته باش اگر قرار باشد چیزی رخ بدهد در بهترین زمان و با بهترین دلیل و توسط بهترین فرد رخ خواهد داد، پس لطفا..." و همان 3 نقطه کوچک اما عمیق ...مثل سکوت... به خانه ی نخست باز میگردد... آنقدر در تفسیر بازی کلاف را باز کرده بود که گره های ریز و درشت دور دستانش پیچیده بود... دست و دلش به کار نمی رفت... روی تخت اتاقش، شاید امن ترین جای دنیا!پناه برد... زانوانش را در آغوش کشید و به دیوار یاسی رنگ روبه رویش خیره ماند... لبخندی به پهنه ی آسمان پدیدار شد...خدا از لحظه هایت عکس میگیرد..." الله الکبر..."...صدای اذان... یافت خودش را....در میان چادر سفید در آغوش امن خدا...و باران بارید...سیاهی و یاس را ربود...هیچ قطعه ای از پازل روحش گم نشده بود...سیاهی محوش کرده بود فقط غبار روبی میخواست... دخترک به آسمان لبخند زد و به سجده افتاد.

/ 5 نظر / 29 بازدید
پسرمهری

خدای قادر من هم اکنون به لطف بی کرانت همه چیز و همه کس توانگرم می سازند و باور دارم قدرت بی پایان تو و دست مهر و یاریت به همراه لطف سرشارت از بهترین و رضایت بخش ترین راه ها در همه مسائل زندگی به یاریم می شتابد پس آسوده خاطر اداره عالی همه امورم و گشایش همه مسائلم را به اراده قدرتمند تو می سپارم [تایید]

پسرمهری

خدایا به بزرگی آنچه داده ای آگاهم کن تا کوچکی آنچه ندارم ناآرامم نکند...

M-y

خداوند همیشه همراه توست این تو هستی که گاهی خودت رو فراموش میکنی خدا وجود سراسر فیض و متبرکش رو از هیچ کس نمیگیره اگر جوابی نمیده قطعا هنوز وقتش تیست خدا در عمق وجود توست باید بیشتر باورش کنی که البته ایمان دارم که کوچکترین تردیدی از حضور باریتعالی در قلب مهربونت نداری به خدا تو خود خدایی اگر اندک به خود آیی

پسرمهری

"خدا در عمق وجود توست باید بیشتر باورش کنی" «من عرف نفسه فقد عرف ربه» هر که خود را بشناسد خدا را شناخته است "علی (ع)"